#به_سادگی_پارت_191


- مرسی از شما ...

یعنی میشد روزی برسد که پایان دیالوگهای من و بامداد خوبی نباشد ؟ ... همیشه به همین خوشی جدا میشدیم از هم ؟ ... اگر اینطور بود که من دیگر در انتظار بهشت نمیماندم... بهشتم همینجا بود





مامان و ترانه نیلوفر را هم آورده بودند ... از وقتی رسیده بودند برایشان چای و شیرینی برده بودم نشسته بودند به حرف ...

یک لنگه پا در آشپزخانه لازانیا درست میکردم ... دوست داشتم ... انگار حضور ترانه بیشتر از اینکه برای خودش مفید باشد به خانه ی ما روح داده بود ... مخصوصا که با مامان در مورد موضوع مورد علاقه اش بچه ها صحبت میکرد ...

نیلوفر مثل همیشه آرام و مهربان حضور داشت ... چند باری آمده بود آشپزخانه کمکم کند ... قبول نکرده بودم ... از آشپزی کردن لذت میبردم ...

میز شام را تزئین کرده بودم ... نیلوفر به رضا زنگ زده بود یک ساعت دیگر بیاید دنبالش ...

ترانه سوتی کشیده بود : ای من قربونت برم کزت ...

- ای ادم نامرد ... حالا دیگه من شدم کزت ؟

- بابا مگه کزت چشه ؟ نگفتم خانوم تناردیه که ! ...کزت نماد یک دختر زحمت کش بوده که کلی هم در حقش ظلم شده ... از خداتم باشه ... تازه شاید فردا پس فردا بارون هم پیدا شد بیچاره ... دست دور شانه ی مامان انداخته بود : بد میگم خاله

- نه عزیزم ...

- مامااااان تو چرا با این همدست میشی ؟

- حرف حق میزنه خب

این جمع اولین باری بود که دور هم جمع میشدند ... و چقدر دوست داشتنی بود...

- میگم فدرا من عادت دارم حتما زیر لحاف گل گلی بخوابم ... برو یه جا برای خودت بیار بنداز ...

- ااا... زرنگی ؟ ... من خودمم از این عادتا دارم ... دیشب زودتر اومدی خودتو زدی بخواب تختو غصب کردی فکر کردی امشبم همچین خبراییه ...

در کمال خونسردی زیر لحاف خزید : نمیدونم ولی شواهد که نشون میده همچین خبراییه

romangram.com | @romangram_com