#به_سادگی_پارت_190
پس بامداد حواسش کجا بود ؟
- بله گفتم بامداد خان ماشین نیاوردم باید منو ببری خرید ...میخوام واسه ترانه لازانیا درست کنم
- خب حاضر شو بریم آشپزباشی فسقلی ...
چرخ زدن در فروشگاه کنار بامداد لذت بخش بود ... دخترانه هایم در رویا خودشان را کنار بامداد میدیدند که برای خانه ی خودمان خرید میکردیم ... مردانه و با حوصله پشتم میآمد ... چرخ را سپرده بودم به بامداد ...مثل بچه ها بین قفسه ها میچرخیدم ...
باز هم خودش خریدها را حساب کرده بود ...
- فرفره میشه خواهش کنم در این یه مورد با من چونه نزنی ؟
خیلی محترمانه تر از آنچه که باید سوال کرده بود ... نمیتوانستم سر پول پنیر پیتزا و لازانیا بحث کنم ...
شما نمی آیید بالا ؟ ... بیاید دیگه ... اصلا زنگ میزنیم شکوه جون اینام بیان ...
- نه باشه تو یه فرصته بهتر ... بهتون خوش بگذره ... به اونا که لازانیای تو رو میخورن که حتما میگذره ...
- خب باشه ... یه بارم برای تو درست میکنم
خودم هم خنده ام گرفته بود ... یک جا بامداد میشد شما... یک جا میشد تو ... تکلیفم با خودم روشن نبود ... او هم به روی خودش نمی آورد
- مرسی ...
- پس فعلا
- فدرا
- بله ؟
- امیدورام دیگه همچین موقعیتی پیش نیاد اما ازت میخوام به جای قهر کردن با من ، حرف بزنی
- خب من فسقلی ام دیگه ... قهر میکنم ... ولی باشه ... سعی میکنم
- مرسی ... سلام برسون
romangram.com | @romangram_com