#به_سادگی_پارت_189


فین فین کرده بودم : شوخی نکن بامداد

نه من دوست داشتم از آن حصار خارج شوم نه بامداد دستانش را آزاد میکرد...

- چشم شوخی نمی کنم ... ولی فدرا تو تو همین دو روزی که فهمیدی حضورت خیلی برای ترانه مفید بوده ... انگار دوباره پناهشو پیدا کرده ... پس هرکاری میخواستی براش بکنی از الان بکن ...

- منو گول نزن

موهایم را پشت گوشم داده بود ...

- من بیجا بکنم بخوام تو رو گول بزنم ...

سر بالا کرده بودم ... نگاهم را در چشمانش دوخته بودم ... دوست داشتم مثل همیشه مطمئنم کند ...

دست زیر چشمانم کشیده بود... : دیگه نبینم بارونیشون کنی ... در ضمن دیگه هم اینطوری نگاه نکن که آدم از کرده و نکرده اش پشیمون بشه ...

سرم را به سمت شانه کج کرده بودم ... بامداد نمیدانست این نگاه خیس مظلوم چه شیطنتی قرار است داشته باشد :

- پس در ضمن تو هم دیگه از من چیزی رو پنهان نکن و باز در ضمن دیگه منو گول نزن

دستانش را دور صورتم گذاشته بود ... لبخندش از همیشه خاص تر بود ... داشت دست روی نقطه ضعفهای دخترانه ام میگذاشت ...

- چشم ... بنده از این به بعد هر اتفاقی بیفته به شما گزارش میکنم فسقلی عصبانی

این دومین بار بود بعد از آن شب در بام تهران که ترانه آغوش او را به من هدیه کرده بود ... بعدها باید از ترانه تشکر میکردم ...

آبی به صورتم زده بودم ... همانطور که با حوله ی قرمزم صورت خشک میکردم :

- در ضمن بامداد خان ماشین نیاوردم ... باید منو ببری خرید ...میخوام واسه ترانه لازانیا درست کنم

روی طاقچه ی پنجره نشسته بود ... دست به سینه ... خیره نگاهم میکرد ...

- چی شد ؟ میبری ؟

- چی ؟ چیزی گفتی ؟

romangram.com | @romangram_com