#به_سادگی_پارت_187


راه افتاده بودم سمت کارگاه... امروز میشد کوزه کنکوری درست کرد ... پشت میز چرخ میشنستم احساس میکردم دنیا را در سیطره ام دارم ...

اگر تمام کاپ های قهرمانی جهان مثل کوزه ی من بودند مطمئنا هیچ کس برای قهرمانی تلاش نمیکرد ... کوزه ای با طرحی من درآوردی که مساحت زیرش زیاد بود ... کمرش باریک و سرش گشاد ...

زنگ به صدا در آمده بود ... ترانه که کلید داشت ...کسی هم این ساعت کارگاه نمی آمد

- بله ؟

- فدرا بامدادم...

در را زده بودم ...

رفته بودم در حیاط : ترانه نیستا !

- اولا که سلام عرض شد ... دوما که میدونم نیست...اومدم تورو ببینیم

(خجالت کشیده بودم ... اما خب نمیشد پا پس کشید ... دست به سینه در حیاط ایستاده بودم )

- بفرمایید

- یعنی الان انقدر جدی هستی که منو راه نمیدی تو ؟

در دلم خندیده بودم ... یکی نبود به بامداد بگوید مگر آدم وقتی تو رو به رویش باشی می تواند جدی هم باشد ! ؟

- خب بفرمایید تو

رفته بودم در آ شپزخانه ی کوچک کارگاه

- فدرا بیا ...من هیچی نمیخورم...

- باشه اومدم

- خب میتونم بپرسم دوباره چی شده که جنابعالی یک دفعه علیه من دادگاه تشکیل دادی حکمم صادر کردی ؟

- یعنی میخواید بگید نمی دونید ؟

romangram.com | @romangram_com