#به_سادگی_پارت_185
- ترانه بیا اول یه دوش بگیر
ترانه را فرستاده بودم حمام چای گذاشته بودم ...
تلفن خانه زنگ خورده بود : بله ؟
- بله وبلا... توی جانور فکر کردی من تورو نمیشناسم ؟ ... گوشیتو خاموش میکنی که چی آخه ؟
- درست صحبت کن ...جانور خودتی ...
- بی ادب امتحان چطور بود ؟
- بد نبود ... ادری ترانه هم اینجاست پاشو بیا
- قربونت عزیزم ...من خودم زنگ زدم بگم حالا که این امتحان کوفتیت تموم شده فردا همه بیاید اینجا
- خیلی اصرار میکنی یعنی ؟
- آره دیگه ... مگه نمیبینی ؟
- باشه میایم
- به پیکاسو سلام برسون
(لحن آدری نشان میداد او هم از اتفاقات رخ داده برای ترانه خبر ندارد... )
- ترانه بیا چایی ... حمام بودی ادری زنگ زد واسه فردا دعوتمون کرد
بی حوصلگیش را پنهان میکرد... جرعه ای از چایش نوشید : میبینم که هنوز از امتحان نیومده شروع کردی
- اصن انگار از قفس آزاد شدم ترانه ... تازه صبح رفته بودم سر خاک بابا میگفتم میخوام 48 ساعت بخوابم ... چقدر هم واقعا رو برنامه پیش رفتم
...
ترانه روی تختم خوابش برده بود ... کنار پنجره آقا یوسف را نوازش میکردم ... اگر یک نفر بود که حال ترانه را درک میکرد آن هم خودم بودم... وقت و احساسی که برای سینا گذاشته بودم ... همه دود شده بود به هوا رفته بود ... حالا از آن بدتر برای ترانه اتفاق افتاده بود ... قلب کوچک ترانه حیف بود ...
romangram.com | @romangram_com