#به_سادگی_پارت_184


- اولش یکم من من کرده ... بعد از یه هفته پول به دست اومد کارگاه... گفت ببخشید که پولت دیر شد ... بعد هم گفت ترانه من الان آمادگی تعهد دادن و زیر بار مسولیت زندگی رفتن ندارم ... به همین راحتی !

اگر روانشناسی نخوانده بودم بی شک چشمانم از حدقه بیرون میزد ... ولی میدانستم نباید عکس العمل سازی کنم

- یعنی اون گفت نمیشه و تموم شد ؟

- خب فدرا وقتی آورده پولو گذاشته جلوم میگه نمیشه چی بگم ؟ ... شاید اگر این کارو نمیکرد بازم تلاش میکردم اما پیام انگار که من میخوام با پول دادن نگهش دارم با من برخورد کرد... همینم بیشتر از همه لهم کرد ...

- ترانه آخه پیام که اینطوری نبود...

- خب شد دیگه فدرا ... شد !

واقعا نمیدانستم چه بگویم... یادم رفته بود آمده ام کارگاه کوزه ی کنکوری درست کنم ... ترانه با خودش بد کرده بود ...

- حالا میخوای خودتو از بین ببری ؟

- نه بابا... دو ماه بود که دیگه داشتم کنار میومدم...چند روز پیش تو پارک دانشجو با دوستاش دیدمش ... بیخیال دنیا داشت سپری میکرد... دلم گرفت ... من 2 سال از زندگیمو گذاشتم واسه پیام فدرا !

- ترانه حداقلش اینه که همین حالا فهمیدی ... اگه الکی الکی میرفتید تو زندگی و اینطوری میشد چی ؟

- بامداد هم تمام این حرفا رو زده ...نیمه ی پر لیوان رو هم نشونم داده ... احساسات ادمه دیگه ...تا ترمیم شه طول میکشه

(دوباره حرف بامداد را زده بود که من پتانسیل داشتم برای اینکه به من نگفته کله اش را بکنم )

دست در گردنش انداخته بودم : الهی من قربونه ترانه ی نقاش باشی خودم برم ... پاشو پاشو لباساتو بپوش بریم

- برو بابا ... کجا بریم ... من حوصله ندارم برم خونه ... میخوام یه چند روز کارگاه بمونم ...

- بریم خونه ی ما ... مامانم رفته پیش ژاکلین جون ...

- نه بابا

- اره بابا...پاشو دیگه ترانه ... من رفتم زنگ بزنم آژانس

لباسهای ترانه را در کیف ریخته بودم ... اگر ترانه همراهم نبود میرفتم به بامداد و نیما یک گوشمالی حسابی میدادم... چقدر هم که عرضه اش را داشتم !

romangram.com | @romangram_com