#به_سادگی_پارت_183
- همینطوری... حوصله نداشتم یه چند شب اینجا خوابیدم ...
- پس همینطوری نیست ... بیا بگو ببینم ...
هماطور که پرده ها را کنار میزدم و پنجره ها را باز میکردم بلند شده بود سیگارش را خاموش کرده بود ... روی کاناپه ی دو نفره مچاله شده بود ... آب گذاشته بودم جوش بیاید ...
- خب ترانه حرف بزن دیگه ... دوباره من یه مدت ازتون غافل شدم چه خبر شده ؟
- چیز مهمی نیست آخه
- مهم و غیر مهمشو من تشخیص میدم ...بگو
ترانه انگار این تعارفها را لازم داشت ... مثل تلنگر ... یک دفعه دهان باز کرد :
- با پیام به هم زدیم ...
- چی ؟! به هم زدید ؟ ... مسخره نشو ... شما که خب زیاد کل کل میکردید
- بحث کل کل نیست ... الان دو ماهه به هم زدیم
- بعد تو هیچی به من نگفتی ؟
- خب تو خودت درگیر بودی نمیخواستم اینم به مشغله های ذهنیت اضافه بشه
- ترانه واقعا که ... من احمق خودم میدونم خل بازی در آوردم ولی درست بود که تو به من نگی ؟ ... اون دفعه که سر قضیه ی هانیه و مجوز نگرفتنت بی خبر غیب شدی ...حالا هم به خاطر احمق بازیای من ؟
- بابا فدرا بخدا انقدر خودم حالم خراب بود که نفهمیدم چی شد ... بامداد و نیما هم خودشون اومدن کارگاه اتفاقی فهمیدن
(پس بامداد و نیما میدانستند... نه بامداد در تماسهای گاه گاهش به من گفته بود نه نیما در جلسات هفتگی... تقصیر خودم بود یا آنها... مطمئنا تقصیر هر که بود من با آن دو قهر میکردم )
- عجبا... خب بگو ببینم چی شد ؟
- هیچی... بعد از نمایشگاه که خب سود کلانی داشت ... پیام خواست پول بهش قرض بدم که با گروهشون یه استودیو برای ضبط اجاره کنن ... منم پولو دادم چون قرار شد زود بر گردونه ... کل تابستون اومدیم و رفتیم و هیچ خبری نشد...اما پول برام مهم نبود ... گفتم رابطه ی من و پیام اونقدری شکل گرفته که اون همچین درخواستی بکنه و منم پولمو بدم ... مهر بهش گفتم که رابطه مونو از حالت لنگ در هوا در بیاریم ... خب بالاخره فدرا منم داره 27 سالم میشه... درسته که هنریم و سرخوش اما دوست ندارم بلاتکلیف باشم ...
- خب پیام چی گفت ؟
romangram.com | @romangram_com