#به_سادگی_پارت_182
- بله لطفا
...
- نمیاید تو ؟ بیاید یه چایی ...چیزی ؟
- نه دیگه ... وقتی میخوای کار کنی خلوت لازم داری... امیدوارم حالا که از این امتحان راحت شدی بیشتر ببینمت ...
- شما دیگه منو چوبکاری نکنید ... امروز قراره آدم شم ...
بامداد لبخند زده بود ...
در ماشین را بسته بودم ... سرم را از پنجره داخل برده بودم ... تمام جراتمو را جمع کرده بودم : بامداد
انگار بامداد هم انتظار نداشت دم رفتن نامش را از زبانم بشنود ... بی هیچ پیشوند و پسوندی ...
- جانم ؟
این بار هم که من خواسته بودم او را غافلگیر کنم دوباره جانمی گفته بود که یادم رفته بود چه میخواستم بگویم ...
- میخواستم تشکر کنم ...هم برای امروز هم برای تمام لحظات سخت دیگه ای که کنارم بودید
- منم از تو تشکر میکنم برای تمام لحظاتی که بودی فرفره ...
- مرسی... فعلا خدافظ
- زود برو خونه ... خدافظ
لی لی کنان حیاط کارگاه را طی میکردم ... در را که باز کرده بودم دود سیگار در فضا بود ... از ترس قالب تهی کرده بودم... آخر کارگاه نقاشی به چه درد دزدی میخورد ... اما این ترانه ی سیگار به دست روی طاقچه ی پنجره هیچ شباهتی به دزد نداشت
- ترانه ؟ ... خدا بگم چیکارت نکنه ... خب من سکته زدم که
- ااا فدرا تویی ؟ ... بالاخره تموم شد ؟ ... چطور بود ؟
- بد نبود ترانه ... دیگه باید دید چی میشه... تو این وقت روز اینجا چیکار میکنی ؟ ... چه خبره سیگار ؟
romangram.com | @romangram_com