#به_سادگی_پارت_181
هنوز بامداد نرفته روی زمین پخش شده بودم
- بابا ... بابا دیدیدیش ... این مستر برازنده ای که مشاهده کردی همون بامداد خودمونه ها... میبینی چقدر جنتلمنه ؟ ...
خب بابا جان عصبانی نشو ...میدونم من باز پررو شدم ... بابا اینارو ول کن... اگه بدونی دارم از کجا میام ... از جلسه کنکور ارشد ... انقدر این چند ماه خل بازی در آوردم همه از دستم شاکی شدن ... چند روز دیگه اگه طول میکشید مامان منم با آشغالا میذاشت دم در... دیگه ببین عمق فاجعه چقدره... ولی اگه بدونی ... الان برنامه ریختم چی !
میرم کارگاه یه کوزه درست میکنم ... میخوام اسمشو بذارم کوزه کنکوری ... اگه قبول شدم که به عنوان کاپ قهرمانی به خودم تعلق میگیره ... اگرم قبول نشدم که در نهایت قساوت میشکونمش...
بابا جان کاملا میدونم که با این فدرای هیولا آشنایی نداری... اما همونطور که به مامان قول دادم دیگه قراره آدم شم ...
و اما ادامه ی برنامه گوشیو خاموش کردم... بعد از ساخت کوزه مستقیم به اتاق خود پناه برده ... به مدت 48 ساعت زیر لحاف گل گلیمان میخوابیم... جواب هیچ کس هم نمیدهیم...
از اینکه با برنامه ی ما همراه بودید نهایت تشکر را داریم ...
سنگینی چیزی روی شانه ام افتاده بود : خوبه بهت گفتم زیاد رو زمین نشین ...
حق داشت ... بهمن بود و سرد ... عصر هم بود سایه نمی افتاد ... نفهمیده بودم آمده بالای سرم
- از کی اینجایی ؟
- از همون موقع که داشتی 48 ساعت بیوقفه رو گزارش میدادی ...
- ای بابا... خجالت کشیدما
امروز بچه گانه شده بودم
- نه اتفاقا با اون بخشش کاملا موافقم...
- خب بریم دیگه ؟
- اگه حرفات تموم شده بریم...
- حرفای من با بابا که هیچوقت تمومی نداره ... ولی بریم ادامش باشه واسه برنامه ی بعدی ...
- خب مقصد بعدی کارگاهه ؟
romangram.com | @romangram_com