#به_سادگی_پارت_180
- خب من حالت دیگه ای به ذهنم نمیرسه
- تو اسم بعضیارو اصلا صدا نمیکنی !
خب دیگر انقدر خنگ نبودم که تشخیص ندهم آن بعضیها میتوانند بامداد باشند که من حتی الامکان نامشان را صدا نمیکنم ...
- خب منم شما رو به اسمتون صدا میکنم ...
- قبول...
از فردا به جای درس خواندن باید صدا کردن بامداد را تمرین میکردم...
- خب حالا کجا ببرمت ...میری خونه ؟
گوشی ام را از کیف در آوردم ...همانطور که دکمه پاورش را میزدم گفته بودم: نه به مامانم خبر دادم ... یه سر میرم پیش بابا ...بعد هم میخوام برم کارگاه... اگه زحمت نباشه بذاریدم مترو (گوشی خاموش را در کیف انداخته بودم... میدانستم چند دقیقه دیگر سیل زنگ و اس ام اس است که جاری می شود ... )
بامداد راه افتاده بود ... سر به پشتی صندلی تکیه داده در عوالم خودم سیر میکردم... سکوت همیشه به موقع بامداد هم ستودنی بود...
انقدر هم در هپروت نبودم که تشخیص ندهم این مسیر به هیچ ایستگاه مترویی ختم نمیشود ...
- میگم درست دارید میرید ؟ کدوم ایستگاه میخواید برید ؟
- ایستگاه بهشت زهرا
- ای بابا... خب چرا اینجوری میکنید ؟ ... من معذب میشم ...
- خب تو معذب نشو ...
- عجبا !
بامداد انگار به غرغرهای بچه ای کوچک و بهانه گیر گوش میدهد ...
بامداد فاتحه ای خوانده بود ... کنار رفته بود : فدرا من دم ماشین منتظرم ... زیاد رو زمین نشین سرده
- باشه باشه ...
romangram.com | @romangram_com