#به_سادگی_پارت_179


- مامان زنگ زدم بگم چون قول داده بودم آدم شم میرم یه سر به بابا میزنم یه سر هم میرم کارگاه... قول میدم وقتی برگشتم آدم شده باشم ...

- باشه منم دارم میرم پیش ژاکلین... مواظب خودت باش ...

به فرداد هم زنگ زده بودم تند ... گفته بودم امتحان بد نبوده ... دوست داشتم اعضای خانواده ام را در جریان بگذارم...

بامداد بستنی به دست آمده بود ... طبق معمول هم برای خودش قهوه گرفته بود ... یعنی هیچوقت نمیشد دست از مردانه هایش بر دارد !

سر جایش نشسته بود ... فارغ از دنیا بستنی ام را مثل بچه ها لیس میزدم که سر برگردانده بودم ... از آن حرکات احمقانه ام بود دوباره ... انگار بامداد را کنارم فراموش کرده بودم ... بامداد همینطور نگاه میکرد

خجالتزده و هول گازی گنده به بستنی زده بودم... تمام دهانم یخ کرده بود ... نه راه پس داشتم نه پیش ... عنقریب بود دندانهایم در دهانم خرد شود ...

بامداد زده بود زیر خنده دستمالی سمتم گرفته بود : بیا فسقلی ...

- دور دهانم را پاک کرده بودم... به هر ضرب و زوری بود بستنی را قورت داده بودم ...

- میگم یه چیزی !

- چه چیزی ؟

- میشه به جای فسقلی اسممو صدا کنید ؟

- خب اگه فسقلی رو دوست نداری حتما ... چرا زودتر نگفتی ؟

خب این هم سوال بود بامداد میکرد ؟ انتظار جواب هم داشت ؟ مثلا میگفتم چون از آن شب که فدرا گفتنت را شنیده ام تمام واژه ها از چشمم افتاده ؟ ... خب نمیشد دیگر !

- نه خب... فسقلی هم خوبه ... اما خب آدم دوست داره اسم خودشو صدا کنن...

- خب بعد این فکر به ذهنت خطور کرده که بعضی ادمها هم دوست دارن تو اسم خودشونو صدا کنی ؟

- خب من همه رو به اسم خودشون صدا میکنم ... همش بقیه به من میگن گلدار و فسقلی و فروید و ...

- خب اگه یه نگاه دقیق تر داشته باشی میبینی یه حالت دیگه هم وجود داره

فلسفی صحبت کردن بامداد حین بستنی قیفی خوردن من با آن قیافه ی مضحک کمدی ترین صحنه ی دنیا بود...

romangram.com | @romangram_com