#به_سادگی_پارت_178


از امتحان که بیرون آمده بودم تکیه به ماشین سیگار میکشید ...

- هوراااا... بالاخره تموم شد

- خسته نباشی ...چطور بود ؟

- فکر کنم خوب بود ... اما دیگه مهم نیست ... راحت شدم...

- آفرین ... درستش هم همینه ... شک ندارم موفق میشی ...

- پس بریم بستنی بخوریم

- بفرمایید ...

دوباره شده بودم فدرای قدیم... کنار بامداد ... !





انگار رنگ زندگیم همیشه لیمویی بود اما وقتهایی بامداد می آمد میشد سبز پررنگ ... انگار مثل اسمش همیشه در خلسه ای ناب نگهت میداشت... نه تاریکی شب بود ، نه روشنایی روز... شب را به روز پیوند میزد ... مثل این مرد سی ساله ی کنارم که شبهای مرا به روز پیوند زده بود ...

جلوی بستنی فروشی توقف کرده بود ... : خب فسقلی چی میخوری ؟

- بستنی قیفی ... لطفا فقط اسکپ وانیل و شکلات تلخ داشته باشه

- بله...حتما ...

بامداد که پیاده شده بود مامان را گرفته بودم : سلام مامان

- سلام عزیزم...تموم شد ؟ ... چطور بود ؟

- بله مامان ... به کسی نگو ولی فکر کنم خوب بود ...

- خب خداروشکر ...

romangram.com | @romangram_com