#به_سادگی_پارت_177


چقدر این بامداد فهمیده بود که میدانست دوست ندارم از فردا صحبت کنم ... انگار قبلا کتاب مرا خوانده بود بامداد ...

دم در موقع پیاده شدن صدایم زده بودم : فدرا

- فدرا صدایم کرده بود ... چقدر فردا بودن از زبان بامداد لذت بخش تر بود ... از هر فرفره...فسقلی و فرشته ای بهتر بود ... کاش میشد بگویم از این به بعد فدرا صدایم کن ...

انقدرا محو فدرا گفتن بامداد بودم که 5 دقیقه بله ای نیم بند گفته بودم

- فردا میام دنبالت ... بی چک و چونه ...خدافظ

گاز داده بود رفته بود ... حتی نگذاشته بود سلولهای عصبی گوشم پیام را به مغز منتقل کند ...

...

صبح مامان به زور لقمه در دهانم چپانده بود ... از زیر قرآن ردم کرده بود ...

عینک به چشم با مانتو مقنعه ی مشکی در ماشین بامداد نشسته بودم ...

- سلام ...صبح بخیر

- سلام ... صبح بخیر فسقلی ... جدی جدی شبیه بچه دبیرستانی ها شدی

- بیچاره دختر دبیرستانی ها شبیه من باشن خودشونو میکشن ... بعدم لطفا شلوغ نکنید ... شما چرا دیشب صبر نکردید من جواب بدم ... من میخواستم تنها بیام ... به فرداد و نیما هم گفتن نیان

- اونا نیما و فردادن ...من بامدادم ... چونه هم نزن

- بابا خب من فکر میکنم کسی بیرون منتظرمه استرس میگیرم

- خب من سعی میکنم منتظرت نباشم

خندیده بودم ... خوب بلد بود حواسم را پرت کند ...

لحظه ی آخر که در ماشین برایم آرزوی موفقیت کرده بود دقیقا همان صحنه جلوی شرکت فرداد و قرار گرفتن زنجیرش در دستم تداعی شده بود ...

برگه را که گرفته بودم بیخیال همه چیز و همه کس هر چه اینهمه ماه خوانده بودم روی برگه پیاده کرده بودم ...

romangram.com | @romangram_com