#به_سادگی_پارت_176


- دم در پایین دیگه ... میگه اومده برید یه دور بزنید

- بیخیال بابا ...من خیس و خالی از حمام اومدم ... دور ِ چی آخه ؟

- حالا اینهمه راهو اومده نمیتونم بگم فدرا خیسه ... میگم بیاد به چایی بخوره ...توام زود موهاتو خشک کن

هر چه مامان اصرار کرده بود بالا نیامده بود ...

موهای نیم خشکم را بالا بسته بسته بودم... دم دستی ترین لباسهایم را پوشیده بودم در کوچه پریده بودم ...

- سلام

- به سلام ...فرفره ی کم پیدا

(دست دراز شده ام را بیشتر از همیشه در دستانش نگه داشته بود)

- چکار کردی با فسقلی ما ؟

- بابا خب میدونم لاغر شدم ... زشت شدم ... بیمعرفت شدم ... حالا میشه بیخیال ؟

لبخند زده بود : لاغر و بی معرفتشو موافقم اما بقیشو نه ... اما خب میشه بیخیال ...

موزیک یاسمین لوی در ماشین بامداد با بوی عطرش از همیشه بهتر بود ...

دوباره قدم زدنهای دو نفره من با بامداد که معمولا در لحظات حساس زندگیم بود به بام تهران ختم شده بود ...

- خب تعریف کن چه خبر ؟ سفالگری چطوره ؟

- خوبه... تنها تفریح این مدتم بود ... با اینکه هنوز خوب بلد نیستم اما خیلی حس خوبی بهم دست میده وقتی با دستام به تیکه گل شکل میدم

- حس خوبی باید داشته باشه ... منم کوزمو گذاشتم روی میزم تو شرکت

- اوه اوه ... آبروم میره که ... اون خیلی کج و کوله بود ... اگه قول نداده بودم اونو بهتون نمیدادم...

- من به جز اون قبول نمیکردم ...

romangram.com | @romangram_com