#به_سادگی_پارت_175


چند ماه بود که بامداد مورد علاقه ام را از پشت اس ام اس احساس میکردم... دیگر حساب همه چیز از دستم رفته بود ...

سر روی میز گذاشته بودم ... مامان ماگ گلی گلی ام را با گاتا روی میز گذاشته بود ...

- فدرا نمیخوای تمومش کنی ؟ ... هر شب میگم میشه این چند روز بگذره ؟ ! ... ازت انتظار نداشتم اینطور رفتار کنی... هیچ نگاه به خودت تو آینه کردی ؟

- چمه ؟ خیلی هم خوب شدم باربی شدم

- شوخی نگیر جدی دارم میگم ... باربی کجا بود ؟ ؟ ... شبیه مریضا شدی ...

- میدونم مامان جان میدونم ... میدونم که همتونو کلافه کردم ... بیشتر از همه خودم اذیتم ... ولی اینهمه تحمل کردید چند روز دیگه هم روش

- یعنی تو چند روز دیگه مثل قبل میشی ؟

- سعی میکنم آدم شم ... خندیده بودم... مصنوعی ...

- والا من که شک دارم ... چاییتو بخور تا سرد نشده ...

- مرسی مامان جان خانوم گل ...

...

انقدر از عصر همه زنگ زده بودند از خودم به خاطر رفتار این چند وقت بدم آمده بود ... یعنی انقدر لوس شده بودم که همه اینطور برای کنکور ارشدم به تکاپو افتاده بودند ... حتی شایلی 18 ساله هم فکر نمیکنم برای کنکورش انقدر لوس شده بود ... از شکوه جون و استاد صدیق و همسرش گرفته تا ترانه و نیما و آدری همه زنگ زده بودند ... فرداد و دنیا آمده بودند عصر سری زده بودند ... فرداد برادرانه برایم آرزوی موفقیت کرده بود ...خواسته بود برساندم ... میدانستم اگر بابا بود خودش این کار را میکرد ... فرداد هم میخواست در این اتفاق مهم جای خالی پدرانه هایم را پر کند... قبول نکرده بودم ... دوست نداشتم کسی منتظرم باشد... برای 24 سالگی خیلی لوس بود ...

نیما هم اصرار کرده بود به جبران 3 ساعت معطلی مصاحبه ی کاری همراهم شود ... او را هم قبول نکرده بودم ... اصرار نکرده بود ... اخلاق خوبش بود که روی هیچ چیز بیش از حد پافشاری نمیکرد ...

او اما زنگ نزده بود ... حتی پیام نداده بود ...

دوش گرفته بودم ... با روبدوشامبر صورتی روی تخت دراز کشیده بودم سونات مهتاب بتهوون میخواند ... در فکر فردا بودم ... یک امتحان چند ساعته چند ماه از زندگیم را در خلسه برده بود ... ارزشش را داشت ؟ ! ...

با تق تق در نشسته بودم ... : جانم مامان

- فدرا بامداد دم درِ

- دم کدوم در ؟

romangram.com | @romangram_com