#به_سادگی_پارت_174
آخرین باری که همه شان را دور هم دیده بودم مهمانی خانه ی نیما بود ... وقتی نیما میز 8 نفره ی چوب گردو خریده بود و برای تشکر از کمک هایمان همه مان را دعوت کرده بود ...
همان شب بود که سر به سر گذشتن های ترانه و آدری خندانده بودم ... همان شب بود که از شادی نیما کنارمان خوشحال شده بودم ... نگاه های گرم بامداد را دیده بودم ...
ترانه را هفته ای یک روز در کارگاه آن هم نامرتب میدیدم ... چند وقتی بود میز چرخ خریده بودم در کارگاه گذاشته بودم ... اولین کوزه ای دست سازم را که عاشقانه دوست داشتم در کارگاه درست کرده بودم ... رنگهای ترانه را قرض کرده بودم ... دوست داشتم روی میز تحریر خودم بگذارمش ... اما قول داده بودم به بامداد ... اولین کوزه ام برای او بود ...
کوزه را به بامداد داده بود ... انگار او هم باورش نمیشد اولین کوزه ی دست ساز رنگ شده ام را تقدیمش کنم ...
آدری را که خیلی کمتر ... سارا هم شده بود زن خانه ... انگار روابطم روی گسلی بود که زلزله ای در آن شکاف ایجاد کرده بود ... خودم تنها در یک طرف ... تمام دوستانم در سمت دیگر...
تنها کسی که هر هفته آنهم به لطف جلسات تراپی استاد میدیدم نیما بود ... نیما هم فهمیده بود بی حوصله و درگیرم زیاد اصراری به معاشرت نداشت... شاید چون خودش این روزها را پشت سر گذاشته بود ... حالا بیشتر از انکه با استاد در مورد نیما صحبت کنم در مورد خودم صحبت میکردم ...
نه سبزی بهار را دیده بودم ، نا آفتاب تابستان را روی پوستم احساس کرده بودم و نه روی خش خش برگهای پاییزی قدم زده بودم ... در آستانه ی زمستان بودم و چند ماه گذشته را میان کتابهای ارشد گذرانده بودم ...
ترانه و پیام تازگیها زیاد بحث میکردند... اما خب نمک رابطه شان بود ... حتی وقت نمی کردم با ترانه در موردشان صحبت کنم ...
آدری همچنان مشاور به اصطلاح تحصیلی بود ...
هر چه نیما روز به روز به زندگی روتین نزدیکتر میشد ... من روز به روز از فدرای معمول فاصله میگرفتم... تحلیل میرفتم...
خودم هم نمیدانستم این ارشد لعنتی چه به سرم آورده ... همه را کلافه کرده بودم ...
فرداد و دنیا هفته ای دو روز یا خانه مان بودند یا مرا گردش برده بودند که حال و هوایم عوض شود ... که بی تاثیر بود ... خودم هم نمیفهمیدم اینهمه غرق شدن در درس و اضطراب ارشد چه دلیلی دارد...
استاد هم دیگر به ستوه آمده بود ... ماهها بود که هر هفته میخواست دست از رفتار افراطی ام بردارم ... اما پنبه ای که در گوشم فرو کرده بودم محکمتر از آن بود که حرفهای استاد به مغزم برسد ...
3 فصل را گذرانده بودم و دو بار به بابا سر زده بودم ... خودم را گول میزدم ... بابا میفهمید که تلاش میکنم برای موفقیت ...
نمیدانم این اخلاق مزخرف را از کی پیدا کرده بودم ... هیچوقت اینطور برای درس خواندن خودم را نمیکشتم ... حالا انگار از خودم هم فاصله گرفته بودم ... این فدرای جدید بیشتر از آنکه برای بقیه ناشناخته باشد برای خودم ناشناخته بود ...
بچه های آموزشگاه هم با بزرگواری خلق بدم را تحمل میکردند... ..تحمل فدرای این روزها کار هیچکس نبود ... بامداد با بزرگواری تمام اس ام اس میداد ... حالم را میپرسید ... دلم برای دیدنش تنگ شده بود ...
romangram.com | @romangram_com