#به_سادگی_پارت_173


جعبه ی سی دی ها را برداشته بودم به اتاق نیما رفته بودم ... وا رسی سی دی ها به بهانه ی چیدنشان در کتابخانه به مراتب بهتر از ظرف شستن بود ...

کاناپه ی سرمه ای تک نفره را کشیده بودم جلوی کتابخانه که با خیال راحت سی دی ها را بچینم ...

بعضی ها را عمودی میگذاشتم بعضی را افقی ...

حرکت چیزی را روی صورتم احساس کرده بودم ... چشم گشوده بودم بامداد را بالای سرم دیده بودم که چتری هایم را کنار میزند...

در جایم سیخ شده بودم ... : ای وای من کی خوابم برد ؟ ... داشتم سی دی ها رو میچیدم

- آره داشتی میچیدی ... اومدم صدات کنم چایی بخوری دیدم از هوش رفتی

- اصلا نفهمیدم چطور شد...

- میدونم فسقلی بس که خسته شدی ... چون هر کس دیگه بود با این صدای آمپلی فایر ترانه برق از سه فازش میپرید ...

پاشو بیا چایی بخور بریم دیگه ... کارام تموم شده بود ...

از اتاق که بیرون آمدم باورم نمیشد این خانه با این تابلوهای روی دیوار و هالوژنهای دیوارکوب با میز تی وی نقلی و کاناپه های آبی درباری همان فضاییست که صبح خالی بود ...

به نیما برای داشتن این خلوت بکر و زیبا حسودیم شده بود ...

- نیما خوش به حالت خونه ات خیلی قشنگ شد

انگار جمله ام را خیلی با حسرت گفته بودم که همه شان آن طور نگاهم میکردند ...

- همش زحمت شماهاست ... اصن آقا من یه کلید میزنم ... هر کدومتون یه روز بیاید اینجا تنها ... منم میرم پیش بابا

- نه نیما جان ... قربون دستت ... این فدرا از اینجا خوشش اومده جوگیر میشه میره از رو کلید میسازه اونوقت روزایی که نوبت ماست رو هم کلید میندازه میاد تو

همه شان خندیده بودند ...

- ترانه عجب آدمی هستیا !

به خانه نرسیده از هوش رفته بودم ... اما خوش به حال نیما شده بود که بعد از یک روز خسته کننده خانه ای زیبا نصیبش شده بود ...

romangram.com | @romangram_com