#به_سادگی_پارت_172


بامداد کتابها را در کتابخانه میچید ...

نیما هم دستمال به سر شیشه ها را تمییز میکرد ...

تمام ظرفهای آشپزخانه را از خانه شان آورده بود ... میخواست ظرفهای مادرش باشند ... پدرش هم مخالفتی نکرده بود...

کارتن ظرفها را تک تک باز میکردم ... ظرفها را میشستم ... در کابینت میگذاشتم ...

تمام کابینتهای پایین و بعضی کابینتهای بالا را چیده بودم ... دستم به طبقات بالا نمیرسید ... چهار پایه ی زیر پای نیما را هم نمیتوانستم بردارم... هنوز میز ناهارخوری و صندلی نخریده بود ... دو سری بیشتر از ظرفها نمانده بود ...میخواستم هر چه زودتر تمام شود ... به زور خودم را میکشیدم که به کابینتهای بالا برسم ... : ای بابا ...ببین داری بازی در میاریا ...

- چی میگی فرفره داری با خودت غر میزنی ؟

- - قدم نمیرسه اینارو بذارم اون بالا ...

- خب چرا ما رو صدا نمیکنی ؟

کله ام را خاراندم ... : نمیدونم ... به ذهنم نرسید ... مثل دختربچه های خنگ رفتار کرده بودم ...

بامداد جلو امده بود لپم را کشیده بود ... : بس که خسته شدی ... بده به من فسقلی ...

ظرفها را میدادم بامداد در قفسه ها بچیند ... صدای ترانه در خانه ی خالی پیچیده بود :

- نیما جان اسیر نیاوردیا برادر من ... ساعت 4 بعد از ظهره ... نمیخوای یه چیزی بدی ما بخوریم ...

بامداد داشت سعی میکرد جایی باز کند بشقابها را جا دهد ... همانطور که بشقابها را بالا گرفته بودم برایش گفته بودم : جانا سخن از زبان ما میگویی

ناگهان با صدای شلیک خنده ی بامداد به خودم آمده بودم ... یعنی بلند گفته بودم که من هم گرسنه ام ...

نیما و ترانه هم به آشپزخانه آمده بودند ...

بخدا من حواسم رفت به کار ببخشید ... الان زنگ میزنم غذا بیارن ...

- قربون دستت ... البته ببخشیدا ...

ترانه انگار سالهست نیما را میشناسد ... غذا خورده بودیم ... جان دوباره گرفته بودیم ... فرش ها را پهن کرده بودیم ... مبل ها را چیده بودیم ... ترانه و نیما میخ و چک کش به دست مشغول نصب تابلو بودند و بحث بر سر اینکه نیما از کجا میز ناهارخوری بخرد ...

romangram.com | @romangram_com