#به_سادگی_پارت_171


شما هر دوتاتون یه ستون خیلی محکم که همتونو به هم پیوند زده بوده رو از دست دادید ... رفتن مادرت باعث شده هر دوی شما احساس تنهایی کنید ...

- سعی خودمو میکنم ... ولی زمان نیاز دارم ...

- خب زمان داری ... ما هم نمیخوایم تحت فشار بذاریمت ...

... .

همراه نیما شده بودم ... خانه ای که در نظر گرفته بود خانه ای 70 متری و خوش نقشه بود ... نیاز به نقاشی و تعمیر داشت اما خانه ی قشنگی بود ...

- نیما به نظر من که خوبه ... بگیر همینجارو ... تازه تنها هم که هستی بزرگ هم هست

- واقعا به نظرت خوبه ؟

- آره بابا خیرشو ببینی

خنده دار بود حرف زدنم با نیما ... با تنها پسری که اینطور صحبت میکردم فرداد بود ... نیما هم برایم مثل فرداد بود ...

- پس باید بیاید کمک کنید درستش کنم

- ببخشید ما دوره ی بنایی ندیدیم ... ولی در خدمتتون هستیم

(به حالت جنازه به خانه برگشته بودم )

قرار شده بود پنج شنبه و جمعه همگی برویم خانه ی جدید نیما را تمیز کنیم ...

رفته بودم دنبال ترانه ... گفته بود پیام تمرین گروهی دارد نمیتواند همراهمان شود ... بامداد هم خودش می آمد ...

بامداد زودتر از ما رسیده بود ...

خانه اش را داده بود یکی از شرکتهای ساختمانی دو روزه تعمیر و رنگ کرده بودند ... البته هزینه ای گزاف هم پرداخته بود ... این هم معجزه ی پول بود که سخت ترین کارها را راحت میکرد ...

بامداد گرمکن پوشیده بود ... از معدود روزهایی بود که میتوانستی تیپ غیر رسمیش را ببینی ...

نرسیده مشغول شده بودیم ... ترانه بیشتر انرژی اش را صرف سر به سر گذاشتن میکرد ...

romangram.com | @romangram_com