#به_سادگی_پارت_170
- فکر کنم بتونم بیام ... میشه فردا خبر بدم ؟
- اره حتما ...
...
زودتر نزد استاد رفته بودم :استاد سلام... خسته نباشید ...
- سلام دخترم سلامت باشی ... بیا تعریف کن ببینم چه کردی با این آقا نیما ...
- استاد فکر کنم دیگه زیادی موفق شدم ... اون کسی که دوستمون بود و نیما را بهشون معرفی کردم آشنای دوران دانشجوییش دراومد ... الانم کارشو تو شرکتشون شروع کرده ... جمعه هم بردمش نمایشگاه نقاشی یکی از دوستام 3 تا تابلو خرید ... مثل اینکه میخواد خونشو عوض کنه از پدرش جدا شه ... دیروز هم زنگ زده بود که امروز بعد از جلسه باهاش برم خونه ببینم ...
استاد دستی به چانه اش کشید: که اینطور... خب بهتره الان پشتشو خالی نکنی ... اما بذار امروز بیاد ببینیم جلسه چطور پیش میره ...
...
- سلام دکتر ...رو به من هم سلامی کرده بود
- سلام نیما جان ... بشین...
هرکدام در جایمان نشسته بودیم ...
- خب نیما جان بگو ببینیم دنیا دست کیه ؟
- خب توی شرکتی که فدرا معرفی کرده بود مشغول شدم ... مدیر شرکت سرپرست گروه رباتیکمون تو دانشگاه بود ... خیلی حس خوبی دارم ... احساس میکنم بعد از مدتها دارم از مغزم استفاده میکنم ... میخوام یه خونه بگیرم ... یه مدت از بابا جدا باشم ... میخوام رو به جلو حرکت کنم ...
- خب خوشحالم ... و فکر میکنی تو این حرکت رو به جلو پدرت رو حذف کنی ؟
- حذف که نه ...اما میخوام فاصله بگیرم کمی خودم باشم ...
- ببین نیما جان اینکه کار پیدا کردی و میخوای خونه بگیری اصلا چیز بدی نیست ... شاید بهش احتیاج داشته باشی الان ... اما نباید اینو فراموش کنی که تو اتفاقات چند سال پیش هم پدرت با نیت خوب خواسته تو رو بفرسته خارج و اون اتفاق افتاده ... این درست نیست که تو انقدر اونو مقصر بدونی و بخوای بذاریش کنار...
- خودمم عذاب وجدان دارم اما خب واقعا نیخوام این کارو بکنم
- لازم نیست عذاب وجدان بگیری ولی یه بار هم سعی کن تو تو زندگی به پدرت بفهمونی پشتشی ...حتی اگه باهاش زیر یه سقف نباشی ...
romangram.com | @romangram_com