#به_سادگی_پارت_168
دوست نداشتم خودم را گول بزنم ... بامداد دیگر خیلی وقت بود که خودش را برای من جدی کرده بود ... دوست داشتم دستانش را بردارم ... چشمانش را ببوسم که آن خستگی لانه کرده در چشمانش پر بکشد ...
- راستی چه خبر از شرکت ؟ نیما اومد ؟
دوباره نگاهش کدر شد... :آره ... صبح اول وقت اونجا بود ... با بچه ها آشنا شد... دارن رو یه پروژه کار میکنن ... چرا انقدر نیما و حالش برات مهمه ؟ ... خب اونم به مراجع مثل بقیه
دوست نداشتم دوباره مثل خروس جنگی به جان هم بیفتیم ... وقتی او داشت آرام سوال میپرسید دلیلی نداشت پرخاش کنم ...
- ببینید من نمی دونم چی باعث شده شما رو نیما حساس بشید ... از دیروز هم همش دارم فکر میکنم مگه رفتار خلاف اخلاقی از من سر زده ؟ ... بعدش هم این اولین مراجع استاد که من به طور جدی باهاش درگیر شدم ... دوست دارم بهش کمک کنم ... چون به خودم هم کمک میشه ... حالا نمیفهمم مشکل شما کجاست
ساندویچش را روی میز گذاشته بود ... معلوم بود اصلا قصد غذا خوردن نداشته ... از اول هم قرار بر صحبت بوده ...
- فدرا خودت میدونی که چقدر برای شخص خودت و خانواده ات ارزش قائلم ... اصلا و ابدا نمیخوام این حرف منو بذاری به حساب بی احترامی یا متهم کردن خودت به بی اخلاقی... من هرگز همچین اجازه ای به خودم نمیدم ... اما من فکر کردم بعد از این تقریبا دو سالی که همو میشناسیم تو حداقل به من خبر بدی داری با نیما میای شرکت... حتی قبلش تلفنی ... تو هنوز که هنوزه بعد از این همه مدت که ما همو میشناسیم و با هم مسافرت هم رفتیم هنوز افعال رو در مورد من ، رضا ، پیام و بقیه جمع به کار میبری... حتما باید یه اتفاق غیر منتظره بیفته تا منو به اسم کوچیکم صدا کنی ... مگر نه ترجیح میدی جمله رو یه جوری شروع کنی که لازم نباشه صدام کنی ... حالا برام قابل درک نیست که نیما از راه نرسیده چرا با اسم کوچیک صدا میشه ... چرا یه نفر مثل تو باهاش میره مصاحبه و 3 ساعت براش منتظر میمونه ... ایناست که نمی فهمم ! و هرگز نمیخوام ناراحتت کنم
(این مرد سی ساله بامداد بود که داشت روان و راحت خودش را با نیما مقایسه میکرد ؟ ... داشت به صدا کردن نام کوچک نیما حسادت میکرد ؟ به منتظر ماندنم برای نیما حسادت میکرد ؟ به خبر ندادنم برای حضور در شرکت ؟ نمیدانست نامش برایم خوش آهنگ ترین نام دنیاست ؟ ... نمیدانست شبها انقدر در اتاق برای آقا یوسف بامداد بامداد میکنم که آقا یوسف دارد میپلاسد ؟ نمی دانست از نیما ممنون شده ام که بهانه ای شده بتوانم به او زنگ بزنم صدایش را بشنوم ؟ ... نمیدانست دوست داشتم خودش از اتاق بیرون بیاید و مرا ببیند و از حضور ناگهانی ام خوشحال شود ... خب نمیدانست ... به قول مامان آدمها خیلی چیزهای ناگفته از احساسات یکدیگر را نمیدانستند... امایک چیز را میدانستم آنهم این بود که تنها حسی که این حرفها در من ایجاد نمیکرد ناراحتی بود ... من جنس این حرفهای نیمه حسادت آمیز را دوست داشتم حتی اگر فکر پشتشان غلط بود ... )
- خب ببینید شما تو این دو سال کم و بیش باید منو شناخته باشید ... روند اصلی من همینه ... من نمیتونم شما یا آقا رضا یا پیام رو مفرد خطاب کنم چون اولا تفاوت سنی نسبتا قابل توجهی داریم... دوما حتی تو دانشگاه هم عادت نداشتم با پسرا صمیمی برخورد کنم ... الان هم به کار بردن فعل جمع در مورد شما دلیل بر عدم صمیمیت نیست ... چون خیلی چیزا از خودم و زندگی ام میدونید...
در مورد نیما هم شرایطی پیش اومد که اینطوری شد ! لبخندی شیطنت آمیز زدم: - ولی خب اگه بخواید میتونم با شما هم بیام مصاحبه ی کاری چهار ساعت هم منتظر بمونم که رکورد نیما رو بزنید ...
- با اینکه خیلی لذت بخشه اما دوست ندارم همچین کاری کنم ... دوست دارم اون چهار ساعت از حضورت استفاده کنم ...
- ای بابا... حالا شما بذارید من از حضور همبرگرم استفاده کنم ...
زده بود زیر خنده ... :
- بخور فرفره ... ببخشید گرفتمت به حرف ...
- نه اشکال نداره ... عوضش از شما حساسیت زدایی کردم
- خب کجا بریم برات بستنی بخریم ؟
- امروز دیگه دلم پر شد ... شما هم قیافتون خسته است بستنی خوری کیف نمیده ... یه روز دیگه میریم بستنی ...
- میدونستی یه وقتایی با اون دریا کوچولوی شهر کتاب هیچ فرقی نداری ؟
romangram.com | @romangram_com