#به_سادگی_پارت_167


(کمی از بابت دیروز که صدایمان را در سرمان انداخته بودیم و با تمام قوا داد میزدیم خجالتزده بودم ... )

- سلام ...

- شما چرا این شکلی شدید ؟ دوباره از اون پروژه خفنا برداشتید ؟

- نه ... این یه پروژه ی کاملا شخصیه

- خب پس هیچی... ایشالا این پروژه ی شخصیتون زود تموم شه ...خیلی ترسناک شدید

(مثلا میخواستم شیرین زبانی کنم جو را عوض کنم )

- الان تو از من ترسیدی یعنی ؟

- نه خب ...من که شجاعم ... واسه بقیه گفتم ...

- کم نمیاری که فرفره ... طرف قرار داد این پروژه خیلی آدم حساسیه ...نمیشه همینطوری بیگدار به آب زد ... دعا کن بلکه یه فرجی شد

- باشه من دعا میکنم هر چع سریعتر حساسیت زدایی بشه

بامداد چند دقیقه بی وقفه داشت میخندید... یعنی حرفم انقدر بامزه بود ؟ ...

- حالا ناهار کجا بریم فرفره ؟

دستهایم را به مالیده بودم ...

- من میگم بریم خاتون همبرگر بخوریم...

- بریم

جالب بود ...نمیگفت به جای خوردن این چیزها کباب بخوریم ... انگار بلد بود هر لحظه چطور رفتار کند... دوباره شده بود همان بامداد خودم ...

منتظر نشسته بودیم غذایمان را بیاورند... رو به رویم نشسته بود ... چشمانش را بسته بود ...دست رویشان گذاشته بود ...

یاد کتاب جزیره ی سرگردانی سیمین دانشور انداخته بودم ... هستی و سلیم در اتاق نشسته بودند که سلیم به هستی گفته بود دوست دارم چشمانت را ببوسم ...

romangram.com | @romangram_com