#به_سادگی_پارت_163


- خواب بودی شکوه زنگ زد به خاطر کتابی که براش خریده بودی تشکر کرد ... چطور شد یهو واسه شکوه کتاب خریدی ؟

- همینطوری یهو گفتم برای شما میخرم یه کتابم برای شکوه جون بخرم ...

- کار خوبی کردی ... برو بخواب خودم میزو جمع میکنم ... معلومه اصلا تو این عالم نیستی

میشد این فرشته ی زمینی را درک کرد ؟ ... واقعا باید هر لحظه برای داشتنش خدا را سجده میکردم

پیامش روی گوشی بود : فدرا باهات کار دارم لطفا گوشیو بردار... این پیام را بعد از 3 تماس بی پاسخ فرستاده بود ...

عصبانی بودم ... سرم درد میکرد برای ادامه ی دعوا ... شما ره اش را گرفته بودم

- سلام

- سلام بفرمایید ؟

- فسقلیه من انقدر بداخلاق نبودا

(به همین راحتی میخواست سر و ته قضیه را هم بیاورد ؟ ... انتظار داشت حالا بگویم بامداد من هم تند رفتم ببخشید... زهی خیال باطل )

- من فسقلی شما نیستم ... شما هم همچین خوش اخلاق نبودید که انتظار اخلاق خوش از من داشته باشید !

- فدرا من میدونم تند رفتم و بی ادبی کردم ... حالا با تمام وجود معذرت میخوام ... و فکر میکنم تو انقدر مهربون و بزرگوار هستی که ببخشی

دوباره داشت از در اصلی وارد میشد ... دوباره داشت دست روی دخترانه هایم میگذاشت ...

- مهم نیست ... دیگه گذشت

- چرا خیلی مهمه ... واقعا متاسفم ... نمیدونم چرا یهو از کوره در رفتم ... مجبورم نکن همین الان بیام اونجا حضورا عذر خواهی کنم

یعنی بامداد همچین کاری میکرد ؟ ... این همه راه را می امد که از دلم در آورد ؟ سکوت کرده بودم

- فسقلی اگه داری فکر میکنی که واقعا میام یا نه امتحانش مجانیه ... !

باز ذهنم را خوانده بود ... انگار نه انگار چند دقیقه پیش میخواستم خرخره اش را بجوم ... حالا برای خودم یواشکی لبخند میزدم

romangram.com | @romangram_com