#به_سادگی_پارت_162
- من اومدم شرکت نگفتم چون همراه نیما اومده بودم که حالش بهتر شه نمیخواستم نقش دایه اشو بازی کنم ... نیما صداش میکنم چون استاد ازم خواسته براش مثل یه دوست باشم ... آوردمش نمایشگاه چون میخوام از لاک خودش بیرون بیاد و با آدما معاشرت کنه ... نمیدونستم که باید به شما گزارش کار بدم ...
بغض کرده بودم ... دوست نداشتم بامداد انقدر با بی انصافی در مورد خودم و رابطه ام با نیما قضاوت کند ...
- حالام اگه میشه لطف کنید منو ببرید خونه
- فدرا من منظوری نداشتم ... چرا گریه حالا ؟ ... ببخشید ... تند رفتم ...
- لطفا منو ببرید خونه ...
حالا دیگر اگر میگفت غلط کردم هم افاقه نمیکرد... دلم شکسته بود ... این بامداد ، بامداد ِ من نبود ...
دوباره کلافه و غمگین در خودش فرو رفته بود ... بی صدا رانندگی میکرد ... هنوز به در خانه نرسیده در را باز کرده بودم ...
نایلونها و تابلویم را برداشته بودم ... کتاب شکوه جون را در آورده بودم ... روی صندلی جلو گذاشته بودم ...
- اینو برای شکوه جون خریدم ... از طرف من بدید بهشون ... پول خریدامم گذاشتم لای کتاب... خدافظ...
- فدرا ...
نایستاده بودم ... امروز بامداد خیلی بیشتر از آنچه که باید ناراحتم کرده بود ...
برعکس مامان که دیده بود برایش سرزمین نوچ را خریده بودم خوشحال شده بود ... خودم با آنهمه خریدی که کرده بودم ناراحت بودم ...
ترجیح میدادم بخوابم ... وقتی بیدار شدم تمام اتفاقات را فراموش کرده باشم
- مامان من میخوابم واسه شام بیدارم کن...
چون میدانستم جمعه شب است و دلگیر و مامان گناهی نکرده که به خاطر بامداد تنها شام بخورد گفته بودم ... مگرنه بی شک غذا هم از گلویم پایین نمیرفت ...
...
فدرا پاشو شام بخور بخواب ...
با قیافه ای گرفته سر میز نشسته بودم ... مامان گذاشته بود به حساب خواب آلودگی ام ...
romangram.com | @romangram_com