#به_سادگی_پارت_160


داخل رفته بودیم ... اول رفته بودم طبقه ی سوم یک جا شمعی برداشته بودم ... بعد آمده بودم طبقه دوم ... کتابها را ورق میزدم ... بامداد هم داشت قفسه ی کتابها را زیر و رو میکرد ...

نارین گفته بود کتاب ایام بی شوهری را بخرم ... اسم کتابش غلط انداز بود ... گفته بود در مورد زندگی زنی تنهاست که به بهترین شکل ممکن تصویر شده ... با تمام صمیمیتی که با نارین داشتیم کتاب به هم غرض نمی دادیم... هر کس باید خودش کتاب را میخرید ... نمیدانستم اگر بامداد کتاب را ببیند چه فکری میکند... اما امروز بیشتر از آن ناراحت بودم که بخواهم به نظرش اهمیت دهم ...

کتاب سرزمین نوچ را خریده بودم برای مامان ... دوست داشتم کتابی هم از طرف خودم برای شکوه جون بخرم ... نمیدانستم این کتاب را دارد یا نه ...اما جنس ضعیف اوریانا فالاچی را برایش خریده بودم ...

رفته بودم طبقه اول ... یه بسته برگه کلاسور برداشته بود م با کلی خودکار و روانویس رنگی و ماژیک هایلایت ... خریدهایم بیشتر از اینکه به درد کسی بخورد که برای ارشد میخواند به نظر میرسید برای دختربچه ای دبیرستانی باشد ... کنار قفسه ی خودکارها دختربچه ای بور را دیده بودم ... دلم را برده بود ... داشت با یکی از عروسکهای انگشتی ور میرفت ...

مادرش بین قفسه ها دنبالش میگشت ... : دریا... دریا ...مامان کجایی ؟

با صداهای نامفهموم مادرش را کشانده بود انجا ... نمیتوانستم به مادرش نگویم این دریای فسقلی چقدر دلم را برده

- خیلی دوست داشتنیه ... اجازه میدید من این عروسکو براش هدیه بخرم ؟

- ممنون از لطفتون ...نه من میگیرم براش

- خواهش میکنم ... واقعا دلم میخواد اینو براش یادگاری بگیرم ...

نشسته بودم خودم را هم قدش کرده بودم ... دریا یه بوس میدی ؟

- لپش را جلو آورده بود ... یعنی رسما این بچه خوردنی بود ... اصلا برایم مهم نبود بامداد کنار صندوق ایستاده با لبخند نگاهمان میکند ...

- پس من برم خریدامو حساب کنم عروسک دریا رو بیارم

- مرسی

رفته بودم کنارش ...خریدهایم را روی کانتر چیده بودم ...

- بذار من حساب میکنم ...

- نه ممنون خودم میخوام حساب کنم

- فدرا بحث نکن برو کنار

جر و بحث کردن با بامداد آن هم در حضور دخترک پشت سرمان که گوشش آویزان شده بود جایز نبود ... اولین بار بود دلم میخواست مشتی در چانه ی بامداد بکوبم ... آن از بداخلاقی هایش آن هم از زور گفتنهایش ...

romangram.com | @romangram_com