#به_سادگی_پارت_159
- وای ترانه باورم نمیشه ... مطمئنم اگه اینو گذاشته بودی نمایشگاه اولین تابلو فروش میرفت
- اصن حرفشو نزن ... اینو سفارشی کشیدم واسه گلدار خودم
- من بی نهایت ازت ممنونم ...فقط ترانه امروز ماشین نیاوردم میشه باشه بعدا ببرمش ؟
نیما : خب من میرسونمت ...
- نه آخه میخوام برم شهر کتاب خرید دارم ... دیگه مزاحم شما نمیشم ...
- ای بابا این حرفا چیه ...میبرمت دیگه ...
- نه باور کنید اینطوری معذب میشم ... چون من میرم شهر کتاب زمان از دستم خارج میشه ... اینطوری راحت ترم
- خب اگه راحت تری که اصرار نمیکنم ... نمیخوام معذب شی ...
از این رفتار نیما خوشم آمده بود ... اصرار بیخود نمی کرد ... دوست نداشتم فکر کند چون با او آمده ام حتما هم باید با او برگردم ...
- بریم من میبرمت ...
نیما را راضی کرده بودم که حالا او بخواهد من را برساند ؟ ... همان با نیما رفتن را به بودن با این بامداد بداخلاق ناشناخته ی جدید ترجیح میدادم ...
- نه مرسی ... تعارف نمیکنم ...خودم میرم ... امروز تنها روز تعطیل هفته امه ... یکم هم هوا میخورم ...
- منم تعارف ندارم ... شکوه جون گفته براش کتاب بخرم ... بعدش میبرمت یه جا هوا هم بخوری ...
نخیر این بامداد امروز تغییر فاز داده بود ... دوست نداشتم بیشتر از این در جمع آن هم در حضور نیما بحث کنم ...
تابلو را از ترانه گرفته بودم ... باز هم تشکر کرده بودم ...
- کدوم شعبه ی شهر کتاب میخوای بری ؟
- ابن سینا
به راحتی میشد لحن غیر عادی هر دویمان را تشخیص داد ... نمیدانم با این وضع چرا خواسته بود من را برساند
romangram.com | @romangram_com