#به_سادگی_پارت_158


- اگه لازم باشه بله ... من میرم تابلوها رو ببینم با اجازه ... !

دوست نداشتم لحظه ای بیشتر هم آنجا بایستم ... اگر پای ترانه وسط نبود و نیما را همراهم نیاورده بودم بی شک نمایشگاه را ترک میکردم ...

سرم را به تابلوها گرم کرده بودم و در دل فکر میکردم دلیل این رفتار بامداد چه میتواند باشد ...

ترانه و نیما خندان پیشم آمده بودند ... : فدرا جون میگم از این دوستا ی هنر دوست داری با ما آشناشون کن ...

نیما لبخند میزد : ای بابا ... کاراتون واقعا قشنگن ...

نیما 3 تا از تابلوهای ترانه را به قیمتی بالا خریده بود ... نیما راه افتاده بود سمت بامداد و پیام ... با ترانه تنها شده بودم ...

- ترانه اوضاع چطوره ؟ راضی هستی ؟

- والا فدرا راستشو بخوای انقدر نا امید بودم که وقتی مجوز گرفتم گفتم همین که چهار نفر میان کارامو میبینن خودش کافیه ...حالا نخریدن هم مهم نیست ... ولی خدارو شکر نصف بیشتر تابلوها همین روز اولی فروش رفته

- خب خداروشکر... خیلی هم دلشون بخواد ... تابلو های به این قشنگی کجا پیدا کنن ؟

- اره دیگه والا همینو بگو !

با هم کنارشان رفته بودیم ... گرم صحبت بودند ... قرار بود نیما از شنبه کارش را در شرکت شروع کند ...

- ترانه جان دیگه اجازه بدی من برم ...

- ای بابا تو که تازه اومدی

- آخه مامان تو خونه تنهاست جمعه هم دلگیره ... میخوام جایی هم برم دیگه دیر میشه

- باشه پس یه لحظه صبر کن ... یه امانتی پیش من داری برم بیارم ...

ترانه با تابلویی برگشته بود ... دشتی پر از گل لاله

- ترانه این چیه ؟

- گلدار این مخصوص توئه ... گذاشته بودمش کنار

romangram.com | @romangram_com