#به_سادگی_پارت_157
- نه فقط آدرس خونه رو بده
...
نیما آمده بود دنبالم ... باز هم آراسته ... باز هم دلنشین ... اما بودن در ماشین مدل بالای نیما به اندازه ی نشستن در لندکروز بامداد لذت بخش نبود ...
خودش کنار خیابان توقف کرده بود :
- میگم میای یه گل انتخاب کنی برای دوستت بگیریم ... بالاخره نمایشگاهه زشته دست خالی بریم
پس این نیمای خسته و نا امید از این ریزه کاری ها هم بلد بود ...
سبد گلی قشنگی انتخاب کرده بودیم ... گران شده بود ... یعنی برای نیما که نسبتی با ترانه نداشت گران بود...
ترانه داشت برای چند نفری از تابلوها میگفت ...
بامداد و پیام همم دست به سینه ایستاده بودند... از آن فاصله ی دور میتوانستم نگاه غیر دوستانه ی بامداد را احساس کنم ... این نگاه امتداد همان نگاه آن روز بود ... چرا تمام نمیشد ...
با بامداد و پیام و ترانه دست داده بودیم ... نیما را به پیام و ترانه معرفی کرده بودم ...
- ترانه نیما میخواست برای خونه اش تابلو بگیره ...اگه میتونی بد نیست یکم از تابلوها براش بگی ... ترانه رو به نیما کرده بود :
- حتما چرا که نه ... در ضمن مرسی از گل زیباتون زحمت کشیدید ... بفرمایید از این طرف
رفته بودند ... دوست نداشتم مثل دایه دنبال نیما راه بیفتم ... اما بودن در کنار آن بامداد بدقلق هم آسان نبود ... پیام پرسیده بود : دوست جدیده ؟
- یه جورایی ، یکی از مراجعان استادمه که بنا به دلایلی با هم دوست هستیم
- خیلی هم خوب ... این استادتون چه مراجعای با شخصیتی داره ها ...
دوست داشتم چیزی به پیام بگویم ... نگاه خصمانه ی بامداد کم بود پیام هم با آن شوخی های مسخره وضع را بدتر میکرد ...
- جالبه ... برای همه مراجعا انقدر وقت میذارید و به اسم کوچیک صداشون میکنید ؟
(باور کردن این لحن پر طعنه از بامداد خیلی سخت بود ...خیلی سخت تر از سخت ... چرا بامداد بداخلاق شده بود ؟ ... آنهم در مورد نیما که دوست قدیمی اش بود ... لحن گفتار و جمله ای که گفته بود ناراحتم کرده بود ... )
romangram.com | @romangram_com