#به_سادگی_پارت_156
- از اون روز فکر میکنم شاید اینا یه نشونست که خدا هنوزم دوسم داره ...
- خب معلومه که هست ... تو این جهان به بزرگی حتما خدا دوستون داره که تو بعد از چند سال تو همچین موقعیتی دوست دوران دانشجوییتونو میبینید !
- راستی شما بامدادو از کجا میشناسی ؟ ...
- داستان آشنایی منم کم عجیبتر از برای شما نیست ... تو هواپیمای سوییس هم سفر شدیم ... چند وقت بعد مادرشون خونه شون در اختیار ما گذاشتن برای بازارچه خیریه ... بعد ایشونو دیدم ...
- چه جالب ... از هر یه جمله ات هزارتا سوال واسه من پیش میاد ... بازارچه ی خیریه برای چی بود ؟
- ما یه انجمن داریم برای کودکان کار و خیابان ... میان اونجا درس میخونن و کلاسهای مختلف براشون میذاریم... اون بازارچه هم به نفع بچه ها بود که شکوه جون حیاطشونو در اختیارمون گذاشتن ...
- عجب ... عجب... تو خودت واسه خودت دنیایی هستی پس... راستی اگه فضولی نیست چند سالته ؟
- من سیاره ام نیستم چه برسه به دنیا ... نه بابا هنوز به اون مرحله نرسیدم که سنم فضولی باشه ... 24 سالمه
- 24 سال سن و اینهمه فعالیت تحسین برانگیزه
- نه بابا ... همچین خبریم نیست ... راستی جمعه افتتاحیه نمایشگاه نقاشیه یکی از دوستامه اگه دوست دارید میتونید بیاید...
- احساس میکنم آشنایی باهات داره یه عالمه در جدید به دنیام باز میکنه ... بدم نمیاد بیام... دارم خونه میگیرم ...میخوام یه مدت جدا از بابا زندگی کنم ... شاید تابلویی گیرم اومد واسه خونه ی جدید...
- باشه پس با هم هماهنگ میکنیم ... فقط اشکال نداره بریم ...من تا برسم خونه دیر میشه
- حتما ...مرسی که اومدی
...
به ترانه خبر داده بودم نیما را هم با خودم میبرم ...
- مستر نیما جمعه ساعت 6 خوبه ؟
- برای نمایشگاه ؟ بله خوبه ... فقط من ادرس ندارم بیام دنبالت که با هم بریم ؟
- سختتون نیست ؟
romangram.com | @romangram_com