#به_سادگی_پارت_155
حالا نه مامان اولین نفر بود نه بابا دومین نفر ... اما خب به حضور فرداد و دنیا در خانه مان می ارزید ...
مامان از دنیا در مورد برنامه شان برای بچه دار شدن می پرسید ... من هم با فرداد تخته بازی میکردم ... تمام هوش و حواسم پیش حرفهایشان بود ... تاسها را پرتاب کرده بودم میان تخته ...
- الهی عمه اش قربونه اون فینگیلی بره ... خودم میبرم میگردونمش ... فقط دنیا از الان گفته باشما بگو منو فدرا صدا کنه ... من از عمه خوشم نمیاد...یاد ی عمه بدجنسا میفتم ...
فرداد قهقهه زده بود : باشه حالا جوگیر نشو بشین بازیتو بکن ... نه به داره نه به باره عمو یادگاره ...
نیما اس ام اس داده بود : میس فدرا اگه وقت داری یه جا قرار بذاریم فردا همو ببینیم تا من از امروز و مصاحبه ی به اصطلاح کاری برات بگم ...
نیما هم بلا شده بود ... تا دیروز به زور حرف از دهانش در می امد حالا مثلا شوخ شده بود مرا میس فدرا صدا میکرد ؟ ... شاید این هم از معجزات بامداد بود ... حال همه را خوب کند ...
هنوز هم سر از رفتار غیر دوستانه ی امروزش در نیاورده بودم ... باید زنگ میزدم از استاد میپرسیدم با نیما قرار بگذارم یا نه ... نمیشد همینطور تخته گاز پیش رفت ... (استاد گفته بود اصلا انتظار همچین پیشرفتی از نیما را نداشته ... اما هشدار داده بود مواظب هر حرف و رفتارم باشم )
- بله ... فردا ساعت 7 میدون کاج خوبه
- پس میبینمت
بعد از کلاس با نیما قرار داشتم ... خسته بودم ... اما قول داده بودم ...
رفته بودیم یکی از کافه های همان دور و بر ...
- خب اولا که من بازم تشکر میکنم از اینکه این کارو برام پیدا کردید و معذرت میخوام از اینکه اون روز معطلتون کردم ...
- ای بابا... نگید دیگه ...
- خیلی خب ... اما باورم نمیشه دنیا انقدر کوچیک باشه ... باورت نمیشه ... سال سوم که بودم میخواستیم تو مسابقه ی رباتیک شرکت کنیم ... یه گروه 3 نفره بودیم ... شبانه روزی تو لابراتوار فیزیک بودیم ... وسط کار خورده بودیم به مشکل ... دیگه واقعا میخواستیم بیخیال بشیم که استاد بامدادو معرفی کرد ... بامداد اونموقع دانشگاه تهران ارشد میخوند ... با کلی بدبختی تونستیم کارت بگیریم که بیاد تو دانشگاه ما رو پروژه کار کنیم ... بامداد شد سرپرست گروه ...
مسابقات اونموقع تو روسیه بود ... دوم شدیم ... زمان دانشجویی خیلی واسمون مهم بود این مقام ... بعد از پروژه دیگه کمتر همو دیدیم ... فقط دورادور شنیدم بامداد واسه دکتراش رفته خارج از کشور ... اون روز وقتی رفتم تو اتاق مدیر عامل باورم نمی شد بامداد همون سرپرست گروهمون باشه ... اینه که اصلا از خود بیخود شدم و نشستیم به حرف زدن ...
- چقدر جالب ... واقعا منم باورم نمیشه دنیا انقدر کوچیک باشه ...
romangram.com | @romangram_com