#به_سادگی_پارت_154


بامداد هیچ حرفی نمیزد...معلوم بود شمشیرش را از رو بسته ...

- نه نه فدرا صبر کن منم میام باهات ... دیگه از این به بعد بامدادو تو شرکت زیاد میبینم ...

- نه... تعارف نمیکنم ...من که ماشین دارم ... الانم سریع باید برم کلاس... بعدا یه جا قرار میذاریم شما این قضیه ی آشناییتونو برای من تعریف کنید ...

- باشه...بازم ببخشید ... بهت زنگ میزنم ...

- خواهش میکنم... پس فعلا خداحافظ همگی

من 3 ساعت کار منشی معطل مانده بودم... بامداد و نیما آشنا از آب در آمده بودند ... آنوقت بامداد برای من قیافه گرفته بود ؟ ... سر پیاز بودم یا ته پیاز ؟

خوشبختانه از استاد سفالگری شانس آورده بودم ... گل دستمان داده بود ... گفته همانطور که شِیپ های رو به رویمان را درست میکنیم برایمان صحبت میکند...

اینجا قلمرو ی من بود ، احساساتم و دستانم که گلها را شکل دهد ... هر طور که دلم میخواهد ... نه بامدادی به آن راه داشت ، نه نیمایی و نه هیچ بنی بشر دیگری ...

چیزی که درست کرده بودم به نظر خودم خنده دار بود ...اما استاد گفته بود برای شروع بد نیست ...

قرار بود اول از همه به مامان نشان دهم بعد هم بابا ...

شی سفالی دست سازم را جوری در پله ها حمل میکردم که انگار شیشیه بلور است ... میخواستم مامان به محض باز کردن در اثر هنری ام را رویت کند ...

در باز شدن همانا و هویدا شدن فرداد همانا ... فرداد و دنیا شام آمده بودند پیشمان

- این چیه ؟

- این یک اثر بسیار هنریه ... اثر هنرمند بزرگ معاصر فدرا !

- بودیم در خدمتتون حالا ! ... از کی تا حالا اونوقت شما هنرمند شدید ؟

- بنده از همین 2 ساعت پیش سفالگر محسوب میشم ...

- اوه اوه ...کی میره اینهمه راهو ... خوبه حالا معلوم نیست چی درست کردی ...

در خانه دنبال فرداد میکردم که دنیا اثرم را برداشته بود به مامان نشان داده بود و داشت از بامزه بودنش صحبت میکرد ...

romangram.com | @romangram_com