#به_سادگی_پارت_151


با بچه ها خداحافظی کرده بودم ... تا ماشین همراهم آمده بود ... در ماشین را باز کرده بود ... حبسم کرده بود میان در... یک دستش روی سقف بود ...دست دیگرش روی در ماشین ... به راحتی میتوانستم بویش را استشمام کنم ... کاش همیشه همینطور نزدیک می ماند ...

- فسقلی مواظب باش ... درارو قفل کن ... اروم هم رانندگی کن ... رسیدی خونه بهم خبر بده

- مرسی ... حتما ...

نشسته بودم... در را بسته بود ... شیشه را پایین کشیده بودم ...

- در ضمن خوشحال شدم دیدمت فسقلی ... مگه همین مناسبتای ناگهانی و دیر به دیر بهانه ای بشه واسه دیدنت

(مگر بامداد برای دیدن من بهانه میخواست ... نمیدانست خودم نیما را بهانه کرده ام که صدایش را بشنوم ... من حتی به دنبال بهانه برای دیدنش هم نبودم ... قانع بودم ... حتی به شنیدن صدایش ... کاش او هم بهانه می تراشید ... )

- منم همینطور ...خدافظ ...

رسیده بودم ... برای آقا یوسف از بامداد و امشبش گفته بودم ... باید سری هم به بابا میزدم ...این بار خوشحال ... همیشه غم هایم را در کوله میرختم به دیدنش میرفتم ... این بار میخواستم با خوشحالی هایم بروم ... درس خواندم... کمک کردنم به نیما ... سفالگری ثبت نام کردنم ... بامداد خواستن های دلم ... خیلی چیزها بود که بابا از انها بی خبر بود ...

پیام داده بود ... : خبر ندادنت دو حالت داره :یک اینکه هنوز نرسیدی که امکانش خیلی کمه دو اینکه اصلا برات مهم نبوده که خبر بدی ...

بعد از این مدت میتوانستم لحن دلخور بامداد را در پیامش احساس کنم ...

- سلام ... ببخشید واقعا رسیدم حواسم پرت شد... میدونید که بدقول نیستم ...

- میدونم فسقلی ...کاش تو هم بعضی چیزارو میدونستی ... شبت بخیر

بامداد با این شب بخیرش نگذاشته بود فضولی کنم ... نگذاشته بپرسم چه چیزهایی را باید بدانم ... خب او هم خیلی چیزها را نمیدانست... نمیدانست امشب چقدر دیدنش خوشحالم کرده ...نمیدانست از وقتی رسیده ام از تیپ مشکی و رفتار دلنشینش برای آقا یوسف تعریف کرده ام ... نمیدانست حواسم بیشتر از همه به خودش پرت شده که فراموش کرده ام رسیدنم را خبر دهم ... پس خیلی هم جای گله نداشت ... مساوی میشدیم !





- بابا خان تو که بی معرفتی یه سراغ از من نمیگیری ولی ببین من هی میام بهت سر میزنم ... گفتم که از دست من خلاصی نداری ... از اون دفعه که با فرداد اومدیم پیشت خیلی اوضاع بهتر شده ... الان شما در محضر یک جوجه روانشناس هستید ... تازه رفتم اسممو سفالگری هم ثبت نام کردم ... ببین چه دختری داری ! ... برو اونجا به دوستات پزشو بده ... یه روزایی میرم تو مطب استادمون ... الان هم دارم به طور جدی با استاد رو یه پرونده کار میکنم ... آخه میدونی بابا ما روانشناسا خیلی سرمون شلوغه ... میدونم الان اگه بودی کلی میخندیدی و لپمو میکشیدی ... تازه خبر اصلی رو بگو ! ... دیشب بامداد رو دیدم ... انقدر خوب بود بابا ... تازه میخوام نیما رو هم ببرم شرکتش ... اصن کاشکی من خودم برق خونده بودم میرفتم تو شرکت بامداد ... میبینی ؟ ... شانس نداریم که ... ! اوه اوه ... میبینی چه پررو شدم ... خلاصه که بابا جان بچه تربیت کردی تحویل جامعه دادی که از هر انگشتش یه هنر میریزه ... فقط ... فقط حیف که یکی نیست بیاد این هنرارو جمع کنه ... امروز عصری اولین جلسه است ... دعا کن به جای تئوری درس دادن و 3 ساعت حرف زدن از تاریخ هنر بهمون گل بدن... خب آخه باباجون بد میگم ؟ ... من میگم تاریخ هنر تو زندگی ِ هر کس از اون لحظه ای شروع میشه که خودش هنرو درک کنه ... تو وقتی معنای هنرو حس نکرده باشی برات چه اهمیتی داره که قبل از تو کی به هنر پرداخته و روش کار کرده ... خب بابا جان کنفرانس تموم شد ... حالا جدا اگه بهمون گل دادن کار کنیم من اولین اثرمو میارم قبل از همه به تو نشون میدم... یا نه بذار به مامانم نشون بدم ... دومین نفر به تو ... خب ؟ ... بعدش باید فکر کنم 3 امین نفر به کی نشون بدم ...

این بار از پیش بابا برگشته بودم سرخوش ... طبق معمول که می رفتم انجا از دنیا کنده میشدم صفحه موبایلم به تعداد زیادی تماس از دست رفته مزین شده بود ... اما نام نیما بقیه را از چشمم انداخته بود ... بلافاصله دست روی نامش گذاشته بودم ...

- الو

romangram.com | @romangram_com