#به_سادگی_پارت_150


صندلی اش را عوض کرده ...کنارم نشسته بود ...

- ترانه من اینو خیلی هول هولی خریدم... خیلی هم که از دنیای نقاشی سر در نمیارم... فقط خواستم تو این شب که همچین خبر خوشی بهت رسیده یه هدیه ای بدم که به دردت بخوره ...

جیغ ادرینا در آمده بود: فدرااااا ای پلید ... چرا نگفتی ... ما اینطوری دست خالی اومدیم ... اصن ترانه اون کادو از طرف منه

- وای گلدار چرا همچین کاری کردی ؟ ... مرسی... بچه ها همین که شما امشب که خیلی برای من شب ِ مهمیه کنارم بودید خوشحالم میکنه ...

روبان دور بسته را باز کرده بود : ... وااااای فدرا این وینزور ِ... از بهترین مارکاست ... مرسی ...

- اصلا قابلتو نداره ... از طرف همه ی ما ، که بعدا معروف شدی ما رو یادت نره ...

غذاهایمان را آورده بودند ... حالا باید غذایم را با بامداد شریک میشدم ... کمی سالاد در بشقابم کشیده بودم

- فسقلی اگه فکر کردی با سالاد خودتو سیر کنی من گول نمیخورم ... پس تا استیک یخ نکرده بخور ...

(سرم را برگرادنده بودم نگاهش کنم ... هنوز دهان باز نکرده )

- چشماتو واسه من گرد نکن ...بخور...

استیک را جلویم گذاشته بود ... با ضرب و زور با آن کند ترین چاقوی دنیا چند تکه گوشت در دهانم گذاشته بودم ...

حتی ادریو گارن و پیام و ترانه هرکدام جدا غذا گرفته بودند ... انوقت من با بامداد هم غذا شده بودم ...

چاقو و چنگالم را کنار گذاشته بودم ...: دیگه واقعا نمیتونم...

- خب بیا حالا سالادتو بخور...

- بامداد مثل پدری که دختر بچه اش را تر و خشک میکند غذا خوردنم را زیر نظر گرفته بود ... بشقاب استیک را نزدیک خودش برده بود ... شروع کرده بود به خوردن... آنهم از غذای من ! ...

آن شب نه تنها ترانه ، من هم بعد از مدتها به مراد دلم رسیده بودم ... خودم میدانستم دلم برای بامداد تنگ شده ...

پشتم می آمد ...

قرار بود ترانه و پیام را برساند ... بعد از آن تصادف دومین باری بود که آرزو میکردم کاش ماشین نداشتم ... دیگر برایم مهم نبود این ماشین همان جیمبوی دوست داستنی خودم است ... دوست داشتم بامداد مرا برساند... دوست داشتم بوی جانفرانکو فرره ی پیچیده در ماشین بامداد را نفس بکشم ... از آن آرزوهای بی سر و ته و بی سر انجام !

romangram.com | @romangram_com