#به_سادگی_پارت_149


- وای ترانه ه ه ه ه تبریک میگم ... ایول ... بالاخره موفق شدی ...

- فدرا باورت نمیشه چقدر خوشحالم ...اول از همه به تو زنگ زدم... امشب همتون شام مهمون منید ... زنگ بزن به مامانت خبر بده ... منم میرم به پیام و بچه ها زنگ بزنم ...

ترانه قطع کرده بود ... یعنی هیچ نمیتوانمی را نمیپذیرفت... به مامان زنگ زده بودم ... خوشحال شده بود ... باید در این فاصله برای ترانه هدیه ای میخریدم ...

بهترین هدیه در این مناسبت میتوانست یک جعبه رنگ روغن باشد ... چند مغازه را زیر و رو کرده بودم تا رنگ مرغوب بخرم ... فروشنده برایم جعبه ی رنگ را به طرز زیبایی کادوپیچ کرده بود ...

وقتی رسیدم ادری و گارن و پیام امده بودند اما خبری از بامداد نبود ... خیلی دلم را صابون زده بودم ببینمش ... دلم برایش پر زده بود ...

ترانه از همیشه شادتر بود ... ترانه نگذاشته بود غذا سفارش دهیم ...گفته بود صبر کنیم بامداد برسد ...

با پیراهن مردانه ی مشکی و شلوار مشکی جدی تر و پر ابهت تر از همیشه رسیده بود ... خواستنی شده بود ... به ازای تمام این مدتی که ندیده بودمش نگاهش کرده بودم ...

صندلی رو به رویم را اشغال کرده بود ... با ترانه شوخی میکرد ...اما نگاهش را میدیدم ... در چشمانم ... پر از مهر ِ مردانه ی همیشگی اش ...

منوها به تعداد نفراتمان نبود ... منو را سمتم گرفته بود ... فسقلی چی میخوری ؟ ؟ ...

- من سالاد سزار

- سالاد که سالاد ِ ... غذا چی میخوری ؟

- همین ...کافیه

- غذا انتخاب کن با من بحث نکن ... (خدا رحم کرده بود همه شان در حال سر و کله زدن با منو بودند بحثم با بامداد را نمی شنیدند)

- باور کنید من نمیتونم الان یه غذا بخورم ... ترجیح میدم سالاد بخورم ...

- خب یه غذا انتخاب کن منم باهات میخورم ...

(دخترانه های من عادت نداشت غذا را با مردی قسمت کند ... حتی با بابا ... حتی با فرداد ... شاید برای بامداد عادی بود ... اما برای من نبود ...میدانستم بحث با بامداد راه به جایی نمی برد ... )

- خب من استیک میخورم

- خیلی خب ...

romangram.com | @romangram_com