#به_سادگی_پارت_147


ادری سریع دستش را گرفته بود: باشه عزیزم ... وحشی نشو ... الان میریم میرقصیم ... سارا که فکر کرده بود ادری قرار است چه کلمات محبت آمیزی نثارش کند از وحشی آدری شاخ در آورده بود ... زده بود زیر خنده ...

آدری و گارن رفته بودند وسط کمی برقصند ... من هم گوشه ای ایستاده بودم ...مثلا دست میزدم ... همراهی میکردم... از خانواده ی احسان بعید بود عروسی مختلط برگزار کنند ... ولی خب خیلی وقت بود که دیگر میشد دید آدمها کارهای بعید را خیلی راحت انجام میدهند ...

- سلام ...نوشیدنی میل دارید ؟

برگشته بودم... اولین بار بود این پسر با موهای روغنی را میدیدم

- نه ممنون

- شما از دوستان سارا خانوم هستید ؟

- بله

- میگم چون من اولین باره میبینمتون ...

منتظر بود که جوابش را بدهم یعنی ؟ ... خب باید میگفتم زیارت قبول... از ان دست پسرهایی که سعی دارند با یک کت و شلوار و رفتار نسبتا محترمانه خودشان را جنتلمن ترین مرد روی زمین نشان دهند ... بعدترها معلوم میشود با دوستانشان شرط بندی کرده اند به اصطلاح مخت را بزنند... شاید واقعا هم اینطور نبود ... اما در آن لحظه دوسا نداشتم به راحتی سر صحبت را باز کند ... اگر بامداد بود هرگز جرات نمیکرد... بامداد خودش هم که نبود گرمای وجودش دلم را خوش میکرد ...

- با اجازه ... مزاحمتون نشم

- خواهش میکنم

(هر چه که بود باهوش بود... فهمیده بود باید فلنگ را ببندد... )





- سلام آقای نیما فدرا هستم... دانشجوی دکتر صدیق( از آقای نیما گفتن و فدرا معرفی کردن خودم خنده ام گرفته بود ... اما خب استاد گفته بود باید سعی کنم کم کم صمیمیت و اعتماد ایجاد کنم ... با آقای نیما شروع کرده بودم تا شاید کم کم به نیما تبدیل شود )

- سلام ...خوب هستید ؟ ... بفرمایید ...امرتون

لحنش کاملا غیر دوستانه بود لابد فکر کرده بود میخواهم در کارش فضولی کنم ...

- ممنون ... میبخشید مزاحم شدم... شمارتونو از خانوم اسلامی گرفتم ... راستش ما یکی از دوستانمون شرکت مهندسی دارن ... و الان دنبال جذب نیرو هستن ... خواستم بپرسم اگه هنوز خودتون کاری پیدا نکردید برای مصاحبه برید

romangram.com | @romangram_com