#به_سادگی_پارت_146


- خب خیلی ممنون که زحمت کشیدی... (گوشی را برداشت ...تک شماره ای را گرفت)

- خانوم اسلامی وقت بعدی نیما کیه ؟

- خب فدرا جان وقت بعدی نیما دو هفته ی دیگه است ... این دو سه روز رو دست نگه دار بذار یکم به تکاپو بیفته ... بعد

آخر هفته خودت بهش زنگ بزن این پیشنهادو مطرح کن

- خودم زنگ بزنم استاد ؟ کار درستیه ؟

- ببین فدرا جان نیما الان در یک مرحله ی حساسه... حضور آگاهانه ی تو میتونه کمک بزرگی باشه... اما تو برای نیما نباید روانشناس باشی یا ناجی افسانه ای یا یه نفر که از سر ترحم براش کار پیدا کرده... میتونی بهش زنگ بزنی و بگی این شرکت میخواد نیرو استخدام کنه و تو به نظرت رسیده اونو معرفی کنی...خودش باید برای به دست آوردن این شغل تلاش کنه... تو فقط براش یه دوست باش ...

- هر چی شما بگید استاد...پس من الان چیکار کنم ؟

- فعلا فقط شمارشو از خانوم اسلامی بگیر... چند روز دیگه بهش زنگ بزن ...براش توضیح بده که به خاطر این موضوع شمارشو از خانوم اسلامی گرفتی... تا ببینیم چی میگه ...

- چشم استاد... پس با اجازتون من برم ...

- خدانگهدارت دخترم ...

... ...

برگه های کوئیز را روی میزهایشان میگذاشتم ... انگلیسی به مسعود گفته بودم شاید بد نباشد کمی بیشتر تلاش کند ...

چشمکی به نگار زده بود ... سر از چشمکش در نیاورده بودم... اما لبخندی که روی لب نگار نشانده بود میگفت اوضاع بینشان خوب است ...

...

عروسی سارا به اندازه ی عروسی آدری هیجان نداشت ... جون بامدادی نداشت که برایم غذا بکشد ... مواظبم باشد ... ترانه ای که یک ریز وسط برقصد ... و موقع شام به غذاها سرکشی کند ... اما خب تمام مدت با آدری نشسته بودیم از شرق و غرب میگفتیم و میخندیدیم ... مامان و خاله ژاکلین هم که نرسیده موضعشان مشخص بود ... نرسیده بحث را آغاز کرده بودند

سارار از دور برایمان چشم غره ای رفته بود که حساب کار دستمان آمده بود ... رفته بودیم کنارش: به سلام عروس خانوم ... از این نگاههای خشن به ما نکن دلمون هری میریزه ...

شما دو تا خجالت نمی کشید ؟

مگه من دعوتتون کردم کنفرانس علمی ... ؟ عروسیمه ها ناسلامتی ! شمام دور از جون دوستای صمیمی ام هستید رفتید نشستید دور میز واسه من هر هر میکنید ...

romangram.com | @romangram_com