#به_سادگی_پارت_145


- دارم از آموزشگاه میام ... سفالگری ثبت نام کردم... مامانم هم اتمام حجت کرده گل خونه نمیاری... حالا میخواستم ببینم اگه یه بخشی از اجاره ی کارگاه رو باهات قسمت کنم میتونم یه روزایی بیام... البته قبل از جواب دادن بهت بگم که میدونم تنهایی لازم داری و خلوت ... اگه جوابت منفی باشه من هیچ ناراحت نمیشم ... چون تو نقاشی نیاز به سکوت داری ...کارگاه هم یه جای شخصیه ...

- خب استاد اگه نطقتون تموم شد از بالای منبر تشریف بیارید پایین ...بامداد بیچاره راست میگه ها ذوق زده میشی همینطوری رگبار میبندی...بابا یه نفس بگیر ... (بامداد گفته بود ؟ ... من رگباری حرف میزنم .. ؟ ...خب همیشه همینطور بوده ... وقتی هول میشوم بی وقفه حرف میزنم... یعنی بامداد راجع به من با ترانه حرف زده بود ؟ ... چرا ؟ )

- ببین گل گلی اولا که تو پول هم ندی کارگاه دربست دراختیارته ... کی بهتر از تو بیاد اونجا که منم روحیه ام شاد شه از خودم هنر در کنم ... ؟

- پس یعنی موافقی ؟ اما به شرطی که بذارم بخشی از پولو بدم

- اگه این باعث میشه راحت باشی خب بده ...

- دمت گرم ترانه مرسی یه عالمه

- چاکر خانوم روانشناس کوزه گر

...

تند تند در آشپزخانه میچرخیدم ...سالاد درست میکردم و برای مامان تعریف میکردم... شاید واقعا فرفره بهترین واژه ای بود که بامداد برایم انتخاب کرده بود ...واقعا مثل فرفره در چرخش بودم... گفته بود وقتی ذوق زده میشوم تند تند حرف میزنم ... این را هم دست گفته بود... از کی بامداد انقدر خوب مرا بلد شده بود ؟ ...

...

- به به سلام خانوم اسلامی عزیز... خسته نباشید...

- سلام گل دختر ...سلامت باشی ... چطور شده امروز اومدی ؟

- اومدم یه سر استادو ببینم و برم ... آموزشگاه کلاس دارم اما با استاد هم کار واجب دارم... خیلی مونده مراجعشون بیاد بیرون ؟

- نه الاناست که تموم شه ...

به محض بیرون آمدن مراجع استاد جهیده بودم در اتاق ...

- استاد سلام ... خسته نباشید

- سلام ! ... ببینم من پیر شدم روزای هفته رو قاطی کردم یا تو سر به هوا شدی ؟ امروز ! اینجا ؟ !

- استاد... نه شما پیر شدید نه من سر به هوا... فقط من ذوق زده شدم نتونستم صبر کنم ...چند روز پیش با دوستمون که قرار بود صحبت کنم راجع به نیما حرف زدم... گفتن باید نیما بره اونجا یه مصاحبه ...منم اومدم با شما در میون بذارم...

romangram.com | @romangram_com