#به_سادگی_پارت_143
- خب تعریف کنید ببینم چه خبر ؟ منو نمیبینید خوشید ؟
- برو بابا توام فکر کردی حالا تورو نمیبینیم هر روز با همیم ...من خودم از بعد عید دیگه ادری رو ندیدم ... تا الان...
- جدی ؟
- بله جدی... شوخی دارم مگه ؟
- چی کار میکنید مگه ؟
(آدری زودتر به حرف آمده بود ... )
- من تو یه دبیرستان دخترونه مشغول شدم... یه جورایی شدم مشاور تحصیلی ... ولی اگه بدونید بیشتر مشاور عاطفی ام ... اینا بچه دبیرستانی نیستن که ! هیولان ... درس اصن براشون مطرح نیست ... منم چون خودم جوونم هی میخوام با جذبه برخورد کنم اینا میان یه چیزی میگن من چهار شاخ میمونم ... خلاصه عالمیه دیگه !
- آدری ! ! ! تو مشاور شدی به من چیزی نگفتی ؟ ... بمیری ...چند وقته ؟
- بخدا یهو شد ... دو هفته است تازه ... منو بیخیال ... تو چیکار میکنی سارا ؟ ... چند صد سال قراره عقد بمونید ؟
- بابا یه دیقه شما ساکت شدی من بگم ! ... این کارتهاتونه ... دیگه جدی جدی دارم میرم خونه ی بخت
همزمان با ادری جیغ زده بودیم ... بی توجه به انکه در کافه هستیم... : سااراااااااااااا
- وای خنگه ه ه ه یعنی جدی جدی تو هم عروس شدی ؟ ... من دارم تنها میشم
آدری دست دور شانه ام انداخت ... : غصه نخور عشقم ... یه خنگی ام پیدا میشه تورو میگیره
کارتهای سارا را زیر و رو میکردیم...
- زود بیایدا... من اعصاب ندارم واستون قاطی میکنم ...
- اون احسان بیچاره هنوز نفهمیده به یک بیمار روانی علاقمند شده !
- هروقت گارن فهمید تو یه تختت کمه احسان هم میفهمه...
- ای بابا شما دو تا ناسلامتی متاهل شدید مثل ادم صحبت کنید ...
romangram.com | @romangram_com