#به_سادگی_پارت_140
- به سلام سارا خانوم...پارسال دوست امسال آشنا
- تو روت میشه گوشیو جواب بدی...تو و اون آدرینای بی معرفت اصن نمیگید این مرده زنده است ...کجاست... اون که دیگه زنگم میزنم جواب نمیده ...
- آقا پیاده شو با هم بریم ... تو خودت هیچ معلوم هست کجایی ؟ نامزد ندیده ی مسخره
- عزیزم من متاهلم ...سرم شلوغه ... تو که بیکاری نباید سراغ بگیری ؟
- اوه اوه ... بابا تاهل کوتاه بیا... من خودم کلی مشغله دارم ... نمیدونستی بدون
- آره میدونم ... حالا زنگ زدم بگم پایه اید عصری بریم یه کافه ای جایی...
- من که بیکارم ... با ادری هماهنگ کن خبرشو بده
- اره ...تو که تا 1 دیقه پیش مشغله داشتی... اوکی ...خبر میدم ...
- ساکت... خدافظ
حواسم رفته بود پی صحبت با سارا ...ساعت شده بود 11:20 ... چقدر بیخیال گونه شده بود ... خودم هم باورم شده بود ... انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش آویزان عقربه های ساعت بودم ...
یک بوق ... دو بوق... سه بوق... کف دستانم عرق کرده بود ... بامداد هم که خیال نداشت جواب دهد ... تماس را قطع نکرده پیام داده بود : فسقلی تو جلسه ام ...زنگ میزنم
یعنی هنوز بعد از این مدت فسقلی به فدرا جان تبدیل نشده بود ... دوست داشتم ماچش کنم این بامداد را ...
دوست داشتم تا جلسه اش تمام میشود کمی درس بخوانم اما دریغ از ذره ای تمرکز ... ترجیح دادم برگه های کوئیز بچه ها را تصحیح کنم ...
برگه مسعود خنده دار بود ... یعنی هر ترم که می امد بالاتر ذره ای به دانش زبانش اضافه نمیشد برعکس وا می ترقید...در عوض پشتکارش خوب بود ، هر ترم ناپلئونی پاس میکرد ...
نگار هم کمی بهتر شده بود ... به مرور داشت بزرگ میشد ... مثل همه مان که طول می کشید بزرگ شویم ...
انقدر درگیر صحیح کردن برگه ها شده بودم که واقعا بامداد را فراموش کرده بودم... زنگ زده بود :
- سلام (مامان همیشه روی این قضیه حساس بود ... : وقتی میبینی اسم طرف رو گوشیت افتاده دیگه الو گفتن نداره ...باید سلام کنی)
- سلام فسقلی ببخشید تو جلسه بودم ... این تماس ناگهانی رو مدیون چی هستم ؟
romangram.com | @romangram_com