#به_سادگی_پارت_139
- سلام بر مامان بانوی خودم ...
- سلام ... خسته نباشی... چه خبره ؟ کبکت خروس میخونه ...
- من که همیشه خوش رو و خوش اخلاقم مامان جان
- آره ... میدونم ... بیا تو ببینم چه خبره
- مامان میگم امروز جلسه ی نیما بود ... بعد صحبت از کارش و اینا شد ... فوق برق خونده از شریف ...بعد نمیخواد باباش براش کار پیدا کنه ... گفتم اگه تو اجازه میدی از بامداد بپرسم ببینم تو شرکتشوت یه کاری هست که بدن به نیما یا نه ...
- تو خودت بامدادو بهتر میشناسی ...
- خب به نظر تو زشت نیست یه کاره زنگ بزنم بگم به دوست من کار بدید ؟
- خب اگه این کارت به نیما کمک میکنه زشت نیست بپرسی
- ای من به فدای تو مادر مهربانم که همش روحیه میدی ... راستی تا تنور داغه ... من میخوام برم سفالگری ...تو مخالفتی نداری .. ؟
- تا وقتی گل اینجا نیاد و کثافت کاری نکنی نه
- نه فکر اونجاشو کردم ...فعلا که اولشه اما بعدتر میخوام با ترانه صحبت کنم برم کارگاهش
- باشه ...هرجور خودت میدونی ...
امشب هر مطلبی که میخواندم ملکه ذهنم میشد ... سفالگری و زنگ زدن به بامداد و رنگی های ترانه قشنگ بودند...
...
بچه گانه بود اما از فرط هیجان صبح زود از خواب بیدار شده بودم ... رفته بودم با کتونی های سرخابی در پارک نزدیک خانه دویده بودم ... انگار اولین بار بود میخواستم به بامداد زنگ بزنم ... بعد از مسافرت دیگر خیلی خبری از هم نداشتیم ... چند باری حالم را پرسیده بود ... اما هیچوقت من سراغش را نگرفته بودم ... زنگ میزدم چه میگفتم ؟ ... مسخره بود ... امروز اما بهانه ای داشتم ... امروز اصلا برای خوشحالی بهانه داشتم ... میخواستم سفالگری ثبت نام کنم ... با ترانه هم کارگاه شوم ... برای نیما کار پیدا کنم ... فدرای خوشحال باشم ...
دوش گرفته بودم ... عقربه های ساعت را با سمجی تمام دنبال کرده بودم ... ساعت 11 باید زنگ میزدم... طبق قراری نانوشته که با خودم گذاشته بودم ... برای خودم سخنرانی میکردم : ببین ساعت 11 زنگ میزنی ... یعنی که مثلا صبح خیلی زود زنگ نزدی سر ظهر هم نیست ... خیلی هم برات السویه بوده ماجرا ... نه آقا یوسف ؟ ... حالا زیادم بخوام هول شم فکر میکنه خبریه ...
خل شدن که علائم آنچنانی نداشت ... من هم میتوانستم خل شوم ... خودم برای خودم شاخ و شانه میکشیدم ... به جای خودم صحبت میکردم ... از طرف بامداد جواب میدادم ... لحظه ای هم به ذهنم خطور نمیکرد که بامداد بی خبر از خود درگیریهای من مشغول است ...
گوشی زنگ خورده بود ... تمرکزم را به هم ریخته بود ...
romangram.com | @romangram_com