#به_سادگی_پارت_137


دکتر منتظرته برو تو ... نیما هم الاناست که پیداش بشه ...

- سلام استاد ... اجازه هست ؟

- سلام دخترم ...بیا تو ... بشین ... چطوری ؟

- خوبم استاد ...

- خسته به نظر میای

- کلا از وقتی مطالعه ی ارشدو شروع کردم یکم انگار استرسش روم تاثیر گذاشته ...

- از الان که خیلی وقت داری

- بله استاد...اما خب میترسم ...

- ترس نداره ... برای خودت یه زنگ تفریح درست کن ... برو ساز یاد بگیر ... یا هر کار دیگه ای که دوست داری... تمام زندگیتو رو ارشد نذار ...

- میخوام استاد اما نمیشه... خیلی وقته دوست دارم برم سفالگری اما جرات نمیکنم

- خب اینکه عالیه دختر ...

- نمیخوام با یه دست چندتا هندونه بردارم آخه ...

- این به تفریح زندگیت مربوط میشه اون به تحصیلت ...مسائل رو با هم قاطی نکن ...

- چشم استاد ...

- نخیر مث اینکه به جای نیما باید رو تو کار کنیم !

خندیده بودم ... نیما آمده بود ... سر و ضعش از اولین باری که دیده بودمش زمین تا آسمان فرق کرده بود ... قطعا این نیما هیچ ربطی به ان نیمای ژولیده ی قبل از عید نداشت ... شاید نگاهش هنوز هم خالی بود ...اما جذابیت مردانه ی صورتش دیدنی بود ...

- خب نیما جان تعریف کن چه خبر ؟

- از هفته ی پیش خبر خاصی نیست ... همش بیرون قدم میزنم خاطرات سخت کمپ میاد جلوی چشمم ... وقتی یادش میفتم فلج میشم ... به هم میریزم ... باورم نمیشه دو سال تو اون شرایط بودم و حالا میتونم تو خیابون قدم بزنم ، آزاد ... هنوز ترسهاش دنبالمن ...

romangram.com | @romangram_com