#به_سادگی_پارت_135
- با من بحث نکن فسقلی ...
رسیده بودیم ویلا ... چراغها همه خاموش بود ... رفته بود در اتاقش ... خوشبختانه بامداد اتاق خودش را تنها استفاده میکرد ... از جعبه ی کمکهای اولیه پایین باند و پماد برداشته بودم ... در اتاقش را زده بودم ... لای در را باز کرده بودم ... پچ پچ کرده بودم: باند اوردم دستتونو ببندم
- بیا تو فسقلی ...
شرمنده داخل رفته بودم ... روی صندلی نشسته بود ... لب تخت نشسته بودم ... پماد روی دستش زده بودم ... گاز را پیچیده بودم دور دستش ...
- ببخشید واقعا ...
- فدرا ببین از اون موقع تا حالا دفعه ی چندمه که داری معذرت خواهی میکنی ... ببینم نکنه داری غیر مستقیم به من میفهمونی پارسال که 13 به در زدم لهت کردم باید بیشتر از اینا عذرخواهی میکردم ؟
خندیده بودم : ای بابا ... شمام حواستون به چه چیزهایی هستا ...
- اره من حواسم به خیلی چیزا هست فرشته کوچولو ... حالام تا حواسمو پرت نکردی پاشو برو بخواب ...
- شب بخیر ...
شب بخیر فسقلی ...
فردا 13 به در بود ... تمام میشد ... دوباره برمیگشتیم به عادی های خودمان ...
آلارم گوشی را گذاشته بودم برای ساعت 8 ... قبل از اینکه ادری و ترانه بیدار شوند از اتاق زده بودم بیرون ...
رضا هر روز صبح نان تازه میخرید ...
- آقا رضا سلام ... صبحتون بخیر ... میشه منم باهاتون بیام ...میخوام سبزی و رشته بخرم برای عصری آش رشته درست کنیم ...
- بله ...چرا نمیشه ... من تو ماشین منتظرم ...
- تا نوشهر با رضا حرف زده بوریم ... از علاقه اش به نیلوفر گفته بود ...از روحیه اش که بعد از امدن به انجمن بهتر شده بود ... از اینکه در فکر هستند بچه ای را به فرزندی قبول کنند ... از اینکه حتما حکمتی در کار خدا بوده که اینطور شده ... میشد کسی انقدر خوب و مهربان باشد ؟ ...
سبزی ها را پهن کرده بودم روی میز شروع کرده بودم به پاک کردن ... چشمهای نیمه باز ترانه و ادری چهارتا شده بود ...
- ننه جون چیکار داری میکنی ؟
romangram.com | @romangram_com