#به_سادگی_پارت_134


با صدایی برگشته بودم ... به جای بامداد سگ ولگرد رو به رویم را دیده بودم ... یعنی خدایا باید تاوان این بدجنسی لحظه ای را اینگونه پس میدادم ؟ ...

از ترس قالب تهی کرده بودم ... بامداد را از دور دیده بودم ... با تمام قوا دویده بودم سمتش : بامدااااااد ... سگ ...

- ندو ...ندو بدتر دنبالت میکنه ...

با سر در سینه ی بامداد فرو رفته بودم ... دستانم را دورش حلقه کرده بودم... چشمانم را بسته بودم ... دیگر غول هم می امد ترس نداشت ... چه رسد به سگ ...

- فدرا... فدرا ...نگاه کن منو ، رفت ...

لای چشمم را باز کرده بودم ... از آغوشش بیرون امد بودم... بامداد دستانش را با فاصله نگه داشته بود ... گندی که زده بودم دیدنی بود ... خودم را پرت کرده بودم در آغوشش ... چایی ها روی دستش ریخته بود : ... ببخشید ... من اصن ندیدم چایی دستته ... یهو برگشتم دیدم سگه پشتمه ...

خودم هم نفهمیدم چه شد که یکدفعه بامداد مفرد شد ...

- نه نه چیزی نشد ... خیلی داغ نبود ... خوبی ؟

قرمزی دستانش اما چیز دیگری میگفت ...

خرابکاری کرده بودم ... اصلا تقصیر خود بامداد بود که مرا آورده بود اینجا بعد هم رفته چای بخرد ... فقط سرم را تکان داده بودم

- فدرا میتونی بشینی پشت فرمون ؟ ... دستمو نزنم به فرمون

- ببخشید بازم ... نمیدونم چرا اینجوری شد ...

پشت فرمان نشسته بودم ... بامداد هم کنارم مایل به سمتم نشسته بود ... حواسم به جاده بود اما از گوشه ی چشم میتوانستم نگاه خیره اش را احساس کنم ... : میشه اونجوری نگام نکنید ؟ ... خودم میدونم خرابکاری کردم ...

- چه جوری نگات نکنم ؟ ... اخه با این هیبت فسقلیت پشت فرمون خیلی بامزه شدی ...

هر چه میگفتم بامداد اوضاع را بدتر میکرد ...

- الان بقیه میگن اینا کجا رفتن ... دست سوخته ی شما رو هم ببینن که دیگه آبرو واسه من نمیمونه

- به بقیه چه ربطی داره ... بعدم دست من چیزی نشد ...

- بستگی داره شما به این قرمزی که چند ساعت دیگه تاول میشه بگید هیچی

romangram.com | @romangram_com