#به_سادگی_پارت_133


بیرون رستوران کمی قدم زده بودیم غذایمان هضم شود ... موقع رفتن ترانه و پیام رفته بودند پیش ادری و گارن :ترانه کجا میرید پس ؟

- ما میخوایم با ادری و گارن بیایم ... از تو و بامداد خسته شدیم ...

- ترانه مسخره نشو ... بیا ببینم ...

- بابا میخوام یکم با ادری سر به سر کنم ... برو خودتو به من نچسبون ...

مرا با بامداد تنها گذاشته بودند ...

- بیا فسقلی نترس کاریت ندارم ...

همراه بامداد سوار ماشین شده بودم ... ممکن بود وقتی برسم ویلا ندا حسابی از خجالتم در آید ...

حرفم نمی امد ... بامداد هم سکوت کرده بود ... مسیرش با بقیه یکی نبود ... اورده بودم لب ساحل ... :بیا پایین فسقلی ...

سیاهی بود و سکوت محض ... شب دریا را هیچوقت ندیده بودم ...

- اینجا اومدیم برای چی ؟

- اومدیم من شرطی رو که باختم ادا کنم ...

- ادا کردید دیگه ...شام مهمون کردید ...

- شام همه رو مهمون کردم... ولی از تو باختم ...

راه افتاده بودیم لب ساحل ...پاچه های شلوارم را تا کرده بودم ... در اب قدم بر میداشتم ... دوست داشتم دست بامداد را بگیرم ... اما نمیشد ... مثل خیلی چیزهای دوست داشتنی دور از دسترس

- تا داری اب بازی میکنی من برم دو تاچایی بگیرم بیام ...

- زود بیایدا ... تاریکه ...من میترسم ...

- تا همون دکه میرم ومیام ...

ایستاده بودم در اب ... شنها در تاریکی شب زیر پایم تکان میخورد... قیافه ی ندا در ویلا خنده روی لبم نشانده بود ... بدجنس شده بودم ...

romangram.com | @romangram_com