#به_سادگی_پارت_132
دست دوم را برده بودم ... دوباره کری خوانی ندا و رضا با ادری و ترانه شروع شده بود ...
مهره ی بامداد را زده بودم ... تاس نمی آورد ... کلافه بود ... ندا میخواست از فرصت به دست آمده استفاده کند: بامداد بده من تاس بریزم شاید دستم خوب بود ! ...
بامداد تاس ها را در دستش گذاشته بود ... تاس ریخته بود ... : هوراااا دیدی گفتم بزن قدش ...
ندا انگار عادت داشت یک دفعه با همه صمیمی شود ... مدل صحبتش با بامداد کم از صمیمیت ترانه نداشت ...
بازی را باخته بودند ... دست خودم نبود ...فدرا فسقلی درونم غالب شده بود ... پریده بودم ...: یوهو ... بامداااااد باختی ی ی ی ی... با همم که تاس بریزید برنده نمیشید ... مهم نبود این جمله خوب نبود ... در ان لحظه برنده بودم و خوشحال
کم مانده بود رقص سرخپوستی انجام دهم ... ادری و ترانه و نیلوفر را بغل کرده بودم جیغ میزدیم ...
هرچه قیافه ی ندا مغموم بود چشمان بامداد میخندید... رضا هم همینطور : داداش ابرومونو بردی که ... ما رو بگو اومدیم تو جبهه تو نگو سنگرو خالی کردی ...
بامداد فقط لبخند میزد ...
قرار بود شام گیلانه مهمانمان کنند ... دم رستوران هم قدمم شده بود ... آرام گفته بود: اگه شکست دادن من انقدر خوشحالت میکنه من حاضرم هروقت بخوای باهات بازی کنم ...
- نه خب بالاخره شرط بسته بودیم ... خوشحال شدم برنده شدیم ...
- این خوشحالیای ناگهانیت خیلی دوست داشتنیه فسقلی ...
ترانه از پشت پریده بود میانمان... خوشحال بودم از این پرش به موقع ... : خب بامداد جون ... چه حسی داری الان ؟
- حس خوبی دارم .
- اااا ؟ اینطوریاست ؟ شما شکست میخورید حس خوب بهتون دست میده ؟
- خب ادم وقتی از حریف قدر ببازه ناراحت نمیشه ... ناراحتی مال وقتیه که حریفت حریف نباشه...
ترانه چشمکی زده بود : اون که بعله ... درست می فرمایید ...
بامداد خودش تنهایی همه را مهمان کرده بود ... هرچه رضا اصرار کرده بود با هم حساب کنند قبول نکرده بود ...
از این مردانه هایش خوشم می امد ... یاد سینا افتاده بودم که پول ساندویچ تخم مرغش در فرانسه را من حساب کرده بودم ... به اندازه فاصله ی ایران تا سوییس بین بامداد و سینا هم فاصله بود ...
romangram.com | @romangram_com