#به_سادگی_پارت_131
- کم زبون بریز ...چیکار میکنی اونجا خوبه ؟
- بد نیست دلم برات تنگ شده ... اینا میگن 13 به در هم همینجا بمونیم ولی من میخوام پیش تو باشم ...
- پیش من باشی چیکار ؟ من خودم اینجا میمونم ... همه هم قراره بیان اینجا ... تنها نیستم ...تو هم با هم سن وسالای خودت خوش بگذرون
- مامان یعنی من عاشق اینهمه ابراز دلتنگیتما !
- قدر این روزاتو بدون ... خوش بگذورن...
- چشم ... سلام برسون به همه ... بای بای
- خدافظ ...
... پایین شلوغ شده بود ... همه با هم حرف میزدند ...
- فدرا ... فدرا ... بابا کجایی ... بیا اینجا من میخوام حال اینارو بگیرم ...
- اومدم ...چی شده ؟ ...
- بیا میخوایم سر شام امشب تخته بزنیم ... یار کشیه ...
همه دور تخته نشسته بودند ... حریفم معلوم بود ... رضا و پیام قبلا طعم شکست را چشیده بودند ...
ادری ، ترانه ، گارن و نیلوفر طرف من بودند ... پیام دوست داشت طرف بامداد باشد که انتقام شکستهای متوالی اش را بگیرد ...
اما ترانه انقدر چشم غره رفته بود که امده بود طرف ما...
رضا ، ندا ، نادیا و ایمان طرف بامداد بودند... نادیا دستش را دور بازوی ایمان حلقه کرده بود ... عجیب این دختر غیر قابل درک بود ... نزدیک یک هفته بود با هم مسافرت بودیم چند کلمه بیشتر حرف نزده بود که نصفش خطاب به ایمان بود ... نصف دیگر هم ناز و ادا ... انگار این ادم تنها کارش چسبیدن به ایمان بود ...
ترانه وسطمان نشسته بود ...: خب دوستان ساکت..یه دست 3 تایی بازی میکنیم... اگه ما بردیم م شما ما رو شام مهمون میکنید ... اگه شما بردید هم که ما !
تاس میریختیم ... بامداد تند بازی میکرد... فرصت فکر هم نمیداد ... شکست دادنش به راحتی پیام و رضا نبود ...
دست اول را برده بود ... ادری و ترانه پفشان خوابیده بود ... ندا جیغ شادی زده بود ... انگار خودش در جنگ مرا شکست داده ...
romangram.com | @romangram_com