#به_سادگی_پارت_130
- پس ناراحت نشدی ؟
- نه !
(انگشت اشاره زیر چانه ام گذاشته بود... سرم را بالا آورده بود )
- پس خیلی بی دلیل امروز از صبح نگاهتو دریغ میکنی ؟
زل زده بودم در چشمانش ... گر گرفتگی درونم میگفت صورتم کم رنگ تر از لبو نخواهد بود ...
- امروز دیگه هرچقدر دلت خواست تازوندی فسقلی بیا برو بخواب ... دیگه هم از این کارا نکن چون اون موقع دیگه با اس ام اس حرف نمیزنم ...
پله ها را دو تا یکی دویده بودم بالا ... خزیده بودم زیر پتو ... بامداد تهدیدم کرده بود ... دیگر با اس ام اس حرف نمیزد ؟ !
به مامان زنگ زده بودم ...
- سلام عزیزم...
- سلام مامان ...خوبی ؟
- خوبم ...تو خوبی ؟ خوش میگذره ؟
- ای بد نیست...تو چیکار میکنی ؟ هنوز پیش خاله اینا هستی ؟
- آره دیروز ژاکلین و شکوه هم اومدن اینجا دور هم بودیم...
- به به میبینم که من نیستم خوب واسه خودتون خوش میگذرونید ... نارین چیکار میکنه ... ؟
- هیچی با ما پیرزنا میگرده دیگه ...
- فداتون بشم من شما پیرزنا رو ...
romangram.com | @romangram_com