#به_سادگی_پارت_129
- فردا که با چک و لگد از خواب بیدارت کردم میفهمی ... میری تک خوری
همه پای ماهواره بودند ... صحنه ی سیگار دود کردن بامداد کنار پنجره ی قدی ویلا چقدر آشنا می امد ... مثل تمام وقتهایی که کلافه بود ...
کنار بچه ها نشسته بودم... نظر میداند که شب را در ویلا بمانیم ... چراغهای حیاط را روشن کنیم ... والیبال بازی کنیم ... رضا و ایمان هم کباب کوبیده درست کنند...
با گوشی سرم را گرم کرده بودم که نگاهم با نگاه کلافه اش تلاقی نکند... نامش روی اسکرین گوشی افتاده بود : اگه دزدیدن نگاهت تنبیه صبح بیدار نکردنته تنبیه بدی در نظر گرفتی ... میتونم به جاش هر روز ببرمت بازار روز ...
همین بامداد که رو به رویم نشسته بود این پیام را فرستاده بود ...
وسط بحث همه ندا خطابم کرده بود : فدرا جون مشکوک میزنیا ... چرا مخاطبو نیاوردی اینجا که مجبور نشی اس ام اس بدی ...
فدرای لطیف درونم به اژدهایی دوسر بدل شده بود ... این دخترک رنگی کی با من صمیمی شده بود که به خودش اجازه میداد در حضور جمع همچین شوخی بی جایی با من بکند ؟ !
نگاهم در ان لحظه شاید خصمانه ترین نگاه ممکن بود که میتوانست در چشمانم باشد ...
- متاسفانه مخاطب خاص نبود ندا جون ...
گوشی را کنار گذاشته بودم ... پاسخ بامداد را هم نداده بودم ... مسبب این رفتارهای ابلهانه ی ندا همین مرد کلافه ی رو به رو بود ...
والیبال بازی کردن خنده ام را برگردانده بود ... در تیم مقابل بامداد بازی میکردم ... ندا هم به سبک دلبرانه ای گفته بود : ادم باید حواسش جمع باشه از اول بره تو تیم برنده ... کنار بامداد ایستاده بود ... بیشتر از بازی حرکات موزون اجرا میکرد ...
ترانه هم در تیمشان بود ... با ادری توپ را حواله میکردیم برای ترانه ... بازی را به هم ریخته بودیم سه تایی ...
بقیه خیلی برایشان مهم نبود ... پا به پایمان میخندیدند... اما بخارهای بیرون زده از گوش بامداد کاملا مشهود بود ...
ایمان هر کاری که بلد نبود کوبیده درست کردنش خوب بود ... ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب بود که همه عزم خوابیدن کرده بودند...
ترانه در سرویس اتاقمان دوش میگرفت ... باید پایین مسواک میزدم ...
پا روی پله ی اول نگذاشته بودم که دستم را کشیده بود ... دیگر ترسیدن نداشت این کارهای تکراری اش ...
- امروز خوب آتیش سوزوندی... از طرف خودم عذرخواهی کردم ...منتها نمیدونم چطوریه که میخوای انتقام همه رو از من بگیری ...
با ریش ریشهای شالم سرگرم شده بودم : نه انتقام برای چی ؟ ... صبح یکم ناراحت شدم اما بعدش که رفتم بیرون از دلم در اومد ...
romangram.com | @romangram_com