#به_سادگی_پارت_128


دخترها خورشت بادجان درست کرده بودند... ندا هم سخت درگیر سالاد و تزئین رویش بود ... میخواست نهایت هنرش را پیاده کند ...

- ادری بشقابارو ببرم ؟

- اره گل گلی ببر ...

- بی سر و صدا بشقاب و چنگالها را روی میز میچیدم ... غذایشان خوشمزه بود ... خیلی زیاد ... امروز خوش گذشته بود ...فقط استراحت کرده بودم و خورده بودم ... حال ندا هم بهتر بود ... سبدش را در ماشین بامداد گذاشته بود ... سالاد تزئین کرده بود ... از سلیقه اش تعریف کرده بودند خوشحال شده بود ...

بعد از غذا دور هم نشسته بودند... رفته بودم چای بریزم ... بامداد امده بود در آشپزخانه ... :

- فدرا جان دیروز ظرفارو شستی این جاسیگاری و کجا گذاشتی ؟

- سرم را بلند نکرده بودم ... خودم را سرگرم پر کردن آب جوش نشان داده بود م... : تو کشوی دوم

حتی به قامت خیره ی بامداد به خودم توجه نکرده بودم ... سینی به دست از آشپزخانه بیرون زده بودم ...

داشتند چای میخوردند که ادری گفته بود : فدرا پاشو حاضر شو بریم پس ...

ترانه پرسیده بود: کجا ؟

- ما با گارن میخوایم گل گلی رو ببریم یه دور بزنیم تو شهرو بیایم تا شما میخوابید ...

- خب حالا فردا میریم دیگه

- نه به گل گلی قول دادم ببرم براش کلاه حصیری بخرم ... تا شما یه چرت بزنید ما برگشتیم ...

مثل بچه های خردسال ذوق زده شده بودم ... انگار انتقام صبح تنها گذاشتنم را از همه شان میگرفتم ...

با ادری . گارن رفته بودیم نوشهر ... کلاه خریده بودم ... بستنی خورده بودم ... ترشک خریده بودم ... قرار بود تا انها چرتی بزنند برگردیم ویلا ... 4 ساعت بود امده بودیم عین خیالمان هم نبود ...

ادری صدای ضبط را بلند کرده بود ... با هم فریاد میزدیم ... گارن هم با تعجب به دو موجود ناشناخته نگاه میکرد... اگر میدانستم صبح نرفتن عصر را انقدر دلنشین میکند اصلا از دستشان ناراحت نمیشدم ...

با لبخندی پهن کلاه به سر وارد ویلا شده بودم ... ترانه امده بود دست در گردنم انداخته بود : گلدار جون مثه اینکه خوش گذشته قبل رفتن پاچه هامو تا زده بودم به دندونت گیر نکنه ...

ظرف ترشکم را سمتش گرفته بودم ... : اره ... جات خالی ... از فردا میخوام هی خواب بمونم ...

romangram.com | @romangram_com