#به_سادگی_پارت_127


- نخیر... دیگه فایده نداره...

- اااا ... اذیت نکن دیگه ...

- پس باید کلاه حصیری هم برام بخری ...

- من خودم نوکرتم آبجی ... پاشو اون بدبختا دم ویلا خشک شدن...

- از لحن لاتی ادری خنده ام گرفته بودیم ... سلام علیکی به همه شان کرده بودم ...

رفته بودند خریدها را جا به جا کنند و لباس عوض کنند ... ندا از بالای پله ها دولا شده بود : بامداد سبد من تو ماشین شماست ؟

(یک صبح تا ظهر در غیابم چه موفق شده بود ندا... از بالای پله ها نامش را فریاد میزد ... سراغ سبدش را از او میگرفت )

- نمیدونم ... ریموت رو اوپنه ... برو ببین ...

برایم مهم نبود جواب بامداد سخت بود ... همین که ندا میتوانست این مکالمه را آغاز کند کافی بود ... پیام تخته را چیده بود ...

- فدرا بیا یه دست تخته بزنیم تا ناهار اماده میشه ... بهترین پیشنهاد ممکن بود ... چون امروز دیگر پایم را هم در آشپزخانه نمیگذاشتم ...

تخته تنها بازی بود که دوست داشتم و تبحر هم داشتم ... بی توجه به همه جا نشسته بودم به بازی ...

نمیدانم چند دست بود که هی مهره ها را میچیدیم و دوباره از اول بازی میکردیم...

- فدرا بابا تو خیلی خفنی ... اصلا بهت نمیاد انقدر حرفه ای باشی ...

رضا از روی کاناپه بلند شده بود سمتمان امده بود ...: پاشو بابا پیام تو این کاره نیستی ... بذار من این بانوی جوان را شکست بدم ...

رضا را هم شکست داده بودم ... حس قهرمانان المپیک را داشتم ... : آقا من اعتراف میکنم کم آوردم... ایمان و بامداد هم امده بودند... دخترها معلوم نبود در آشپزخانه چه میکردند... رضا سرش را بلند کرده بود رو به بامداد و ایمان : آقا مرد میخوام بیاد انتقام من و پیامو از این فدرا بگیره ...

ایمان که گفته بود اصلا تخته بلد نیست ! (از عجایب بود این ایمان ... ساعت 11 صبح قلیان میکشید ... تخته بلد نبود )

بامداد داشت جای رضا مینشست که تخته را بسته بودم ... : دیگه من میرم یکم تو آشپزخونه کمک کنم ... امروز به اندازه ی کافی شکست متحمل شدید ...

همه را رو به رضا گفته بودم ... شاخ های سبز شده روی سر بامداد را هم نادیده گرفته بودم ... هنوز این روی فدرا را ندیده بود

romangram.com | @romangram_com